در دام جنیان
قصد داشتم
یادداشتهای
سفر "باران،
پلایا، دریا"
را خاتمه بدهم.
اما حیفم آمد
یادداشت
طنزآمیز احمد
فرخیان در
رابطه با
تجربه در دریا
انداختنش را
نیاورم. ماجرا
از این قرار
بود که آنهایی
که تصمیم
گرفته بودند
آقایان را به
دریا
بیندازند،
قصد نداشتند
به کسی رحم
کنند. این گروه
چندبار رفتند
سراغ احمد، و
هر بار او را
درحال نماز
خواندن
یافتند.
نهایتاً به
نماز خواندن
او هم رحم
نکردند. از
زبان خود او
ماجرا را
بخوانید.
روزی در
عنفوان جوانی
در ساحل
فریدونکنار
هوس کردم
دوگانهای به
جای آورده و از
گناهان بیشمار
خویش توبه
کرده، به جرگه
صالحان
بپیوندم. چون
غرق در نماز
بودم، در یک آن
احساس کردم که
به عرش درآمده
و در خیال خویش
افلاک را پشت
سر مینهادم.
پروردگارا،
تو را سپاس!
این چه حالتی
است که یافتهام.
در خاطر
پریشان خویش
میگفتم
یحتمل رستگار
شدهام. چون
دیروز در میان
کویر در
نوشیدن شربت
شهادت (شربت
آبلیمو) کلی
زیادهروی
کرده بودم.
نه، نه، صبر
کنید! من
دستان حوریان
بهشتی را حس میکنم.
آری...
"مژده بده،
مژده بده، یار
پسندید مرا
سایه او
گشتم، او برد
به خورشید مرا"
حوریان
داشتند جامهام
را میدریدند
و مرا برروی
دستان خویش به
عرش الهی میبردند.
اما به ناگه
خویش را در دام
جنیان یافتم.
جامه دریده و
درب و داغون!
آری، من
گناهکار را به
امامزاده
تجریش هم راه
نمیدهند، چه
به این غلطا.
"آسمان زیر
بال تو بود
چون شد ای دل
که خاکسار
شدی؟"
سر به خورشید
داشتم، اما
دریغا زیر پای
ستم غبار شدم.
آری، جنیان
گلوی مرغ سحر
را دریدند و
آتش یزدانیم
از دم دیوان
تیره شد. من
ساده دل را بگو
با همه این
مصیبت که هنوز
باورم نشده
بود و با خویش
زمزمه میکردم:
ما ز بالاییم
و بالا میرویم
ماز دریاییم
و دریا میرویم
آری، به اصل
خویش بازگشتهام
که ناگه:
به جای آب
کوثر، آب شور
شد نصیبم
به جای
حوریان، لگد "رجل"
شد نثارم.
«
خانه»
قصد داشتم
یادداشتهای
سفر "باران،
پلایا، دریا"
را خاتمه بدهم.
اما حیفم آمد
یادداشت
طنزآمیز احمد
فرخیان در
رابطه با
تجربه در دریا
انداختنش را
نیاورم. ماجرا
از این قرار
بود که آنهایی
که تصمیم
گرفته بودند
آقایان را به
دریا
بیندازند،
قصد نداشتند
به کسی رحم
کنند. این گروه
چندبار رفتند
سراغ احمد، و
هر بار او را
درحال نماز
خواندن
یافتند.
نهایتاً به
نماز خواندن
او هم رحم
نکردند. از
زبان خود او
ماجرا را
بخوانید. روزی در
عنفوان جوانی
در ساحل
فریدونکنار
هوس کردم
دوگانهای به
جای آورده و از
گناهان بیشمار
خویش توبه
کرده، به جرگه
صالحان
بپیوندم. چون
غرق در نماز
بودم، در یک آن
احساس کردم که
به عرش درآمده
و در خیال خویش
افلاک را پشت
سر مینهادم.
پروردگارا،
تو را سپاس!
این چه حالتی
است که یافتهام.
در خاطر
پریشان خویش
میگفتم
یحتمل رستگار
شدهام. چون
دیروز در میان
کویر در
نوشیدن شربت
شهادت (شربت
آبلیمو) کلی
زیادهروی
کرده بودم. نه، نه، صبر
کنید! من
دستان حوریان
بهشتی را حس میکنم.
آری... "مژده بده،
مژده بده، یار
پسندید مرا سایه او
گشتم، او برد
به خورشید مرا" حوریان
داشتند جامهام
را میدریدند
و مرا برروی
دستان خویش به
عرش الهی میبردند.
اما به ناگه
خویش را در دام
جنیان یافتم.
جامه دریده و
درب و داغون! آری، من
گناهکار را به
امامزاده
تجریش هم راه
نمیدهند، چه
به این غلطا. "آسمان زیر
بال تو بود چون شد ای دل
که خاکسار
شدی؟" سر به خورشید
داشتم، اما
دریغا زیر پای
ستم غبار شدم.
آری، جنیان
گلوی مرغ سحر
را دریدند و
آتش یزدانیم
از دم دیوان
تیره شد. من
ساده دل را بگو
با همه این
مصیبت که هنوز
باورم نشده
بود و با خویش
زمزمه میکردم: ما ز بالاییم
و بالا میرویم ماز دریاییم
و دریا میرویم آری، به اصل
خویش بازگشتهام
که ناگه: به جای آب
کوثر، آب شور
شد نصیبم به جای
حوریان، لگد "رجل"
شد نثارم.
« خانه»



