<body onclick="dynOutline()" language="Javascript1.2">

نقش بسته در ذهن

گاهی مسیر پیاده‌روی روزهای جمعه ما از اوین به طرف درکه است. این روزها باغهای کوچک جنوب اوین جای خود را به خاک و سیمان و آسفالت داده است. پلهای بزرگ اتوبان یادگار امام برروی رودخانه درکه در حال احداث است. جویهای که زمانی آب زلال‌شان باغهای پایین دست را آبیاری می‌کرد مسیرشان قطع شده و از مسیر خاکی کنار پل‌ها دوباره به رودخانه می‌ریزند.

نزدیک رستورانهای درکه که رسیدیم، با جمعیت زیادی روبرو شدیم. بیشتر آنها جوان بودند، شاید دبیرستانی. دسته‌های پسر جدا و دختران جدا. قبل از ورود به کوچه‌‌باغهای باریک درکه با تعدادی پلیس روبرو شدیم. پلیس‌ جوانی دختر و مادری را کنار کشیده بود. به آنها در مورد لباس دختر تذکر می‌داد. بعد از عبور از پلیس‌ها، حالت جمعیت کمی عوض شد، شوخی و خنده و دیوانه‌بازی‌های معمول جوانی. حالا بعضی از دختران و پسران در کنار هم قدم می‌زدند.

در مسیر کنار رودخانه، جوی آبی از داخل یک رستوران دوباره به رودخانه می‌ریخت و یک آبشار مصنوعی زیبا ایجاد کرده بود. تعدادی از جمعیت در هوای مطبوع زیر آبشار مشغول استراحت بودند. در گوشه‌ای هم یک چادر مسافرتی برپا بود. جای مناسبی برای صرف صبحانه بود. املت و یک قوری چای سفارش دادیم. روی تخت نشسته بودیم که دو پلیس شروع به بازرسی چادر مسافرتی کردند. سه پسر جوان که سن آنها به نظر کمتر از ۲۰ سال می‌رسید، خواب‌آلود از چادر بیرون آمدند. پلیسها شروع به جستجوی لباسهای آنها کردند و بعد داخل چادر را گشتند. به نظر می‌رسید دنبال مواد مخدر هستند. نمی‌دانم آیا چیزی پیدا کردند یا نه؟ نمی‌دانم آخرش چه خواهد شد؟

نمی‌دانم چرا صحنه‌های امروز در ذهنم نقش بسته است؟