<body onclick="dynOutline()" language="Javascript1.2">

فرفره‌‌ها

در کوچه پس کوچه‌های اطراف حرم، دنبال چیزی می‌گردم که دیگر نیست. آن بوی بازارچه‌های سرپوشیده قدیمی، آن خانه‌های یک طبقه آجری با حیاط بزرگ که شاخه‌های درختان تنومندشان از روی دیوارهای بلند کاه‌گلی به طرف کوچه خم شده اند، آن گرمابه عمومی، آن آب انبار گود و تاریک، چهره‌های آشنایی که در مغازه‌های کوچک اطراف فلکه آب، خیابان تهران، کوچه چهنو و کوچه اعتماد زمانی حضور داشتند. از هیچ کدام از این‌ها دیگر خبری نیست. به جای آن‌ پدیده‌های زیبا، هتل آپارتمانهای بلند و بی‌قواره سبز شده است. اما ناگهان در شلوغی این کوچه‌های پرجمعیت و در لابه‌لای ماشینهای پارک شده در کوچه‌های تنگ، بساط پیرزنی کولی نظرم را جلب می‌کند. مثل آن است که سالهاست او را می‌شناسم. ناگهان احساس می‌کنم پسربچه‌ای هستم که به فرفره‌های چوبی و رنگارنگ جلوی او چشم دوخته‌ام. او را هرروز در مسیر خانه دیده‌ام. قیمت فرفره‌ها یک قران است. بااینکه آرزوی خرید آنها را دارم ولی نمی‌خرم. نمی‌دانم چرا؟ شاید چون پول ندارم و یا به توصیه مادر نباید از زنان کولی چیزی خرید. پیر زن کولی یکی یکی این فرفره‌ها را در کف دستش می‌چرخاند تا شاید من یکی را انتخاب کنم. می‌گوید آقا بخر فقط صد تومان است. از عالم بچگی بیرون می‌آیم. به او می‌گویم چهارتا بده.

سریع خودم را به جلوی کوچه چهنو می‌رسانم. جواد و بقیه در ماشین منتظر هستند. آزاده با خنده به فرفره‌ها نگاه می‌کند و می‌گوید، عمو این فرفره‌ها را برای کی خریده‌ای؟ می‌گویم برای خودم.