<body onclick="dynOutline()" language="Javascript1.2">

بهروز

-          سلام بهروز منم مصطفی

-          سلام مصطفی چطوری؟

-          ببخشید بهروز جان دیر فهمیدم، نمی‌دونستم مریضی.

-          (بهروز با صدای خیلی ضعیف) اصلن مهم نیست مصطفی، اصلن دیگه هیچی مهم نیست.

-          (ناگهان صدام پر از بغض می‌شه) می‌دونم برای تو مهم نیست. اما برای من مهمه. برام مهمه که اینقدر از تو بی خبر شدم. حالا باید بفهمم که تو اینقدر حالت خرابه؟

دیگه نه اون می‌تونه صحبت کنه و نه من. ازش می‌خوام گوشی رو بده به سودابه. از سودابه هم عذرخواهی می‌کنم که دیر با خبر شدم که بهروز سرطان گرفته. میگم می‌تونم بیام ببینمش. سودابه می‌گه امروز حالش خوب نیست شاید فردا.

تلفن رو قطع کردم. چه مکالمه کوتاهی. ولی توی ذهنم هنوز دارم با بهروز حرف می‌زنم.

-          بهروز یادته وقتی هفده سالم بودم اومدم امریکا چطوری هوای من و حسین رو داشتی؟

-          یادته مثل داداش کوچک خودت نمی‌گذاشتی توی اون محیط غریب تنها بمونیم.

-          یادته هر جمعه بعدازظهر از سن لوئیس اوبیسپو می‌یومدی آریوگندی، جایی که من و حسین زندگی می‌کردیم. ما ماشین نداشتیم. تو با ماشین خودت ما رو می‌آوردی سن لوئیس اوبیسپو.

-          یادته ما می‌یومدیم خونه تو تا بعدازظهر یکشنبه.

-          صبح شنبه می‌رفتیم با بقیه ایرانی‌ها فوتبال بازی می‌کردیم.

-          بعدازظهر شنبه جلسه کتاب‌خوانی داشتیم.

-          یادته تو کتابهای شریعتی رو برای ما می‌خوندی.

-          یادته.

-          یادته وقتی یکشنبه‌ها می‌خواستی ما رو برگردونی آریوگرندی چقدر دلمون می‌گرفت.

-          یادمه خیلی دوستت داشتم ولی هیچوقت بهت نگفتم.

-          بهروز، می‌دونم که دیگه برات مهم نیست.

-          ولی دلم می‌خواد یک دفعه دیگه ببینمت و بهت بگم دوستت دارم.

-          بهروز من هنوز تو رو همونطوری که در این عکسهای یادگاری هستی به خاطر دارم.

-          بهروز لبخندهات و شوخی‌هات همیشه برام عزیزه.