<body onclick="dynOutline()" language="Javascript1.2">

آدم و حوا

دیروز یک کتاب کوتاه اما خواندنی به نام "خاطرات آدم و حوا" خواندم. این کتاب یادداشتهای کوتاه مارک تواین نویسنده معروف امریکایی و خالق ماجراهای تام‌سایر است. حسن علیشیری این کتاب را به سبک محاوره نویسی ترجمه کرده است. به نظر می‌رسد این کتاب بیش از اینکه خاطرات آدم وهوا باشد، بیان احساسات زن و مرد است. به هر حال کتابی کوتاه و خواندنی است. جملات زیر از زبان آدم بیان می‌شود:

"بعد از این همه سال، فهمیدم که اون اوایل در مورد حوا اشتباه می‌کردم.، زندگی کردن بیرون از بهشتت، اما با اون، خیلی بهتر از زندگی کردن تو بهشت، اما بدون اونه، اولش فکر می‌کردم خیلی حرف می‌زنه، اما الآن اگه اون صدا ساکت بشه و از زندگیم بره حسابی غمگین می‌شم. چقدر شیرین بود اندوهی که ما رو به هم نزدیک کرد و پاکی قلب و لطافت روح حوا رو به من نشون داد."



Monday, July 31, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

کار تابستانی

از دیروز بچه‌ها را گذاشتم سر کار. منظورم کار تابستانی است. در طول تابستان کلاسهای تابستانی و اردوهای یک روزه، فقط بخشی از وقت آنها را پر می‌کند. علاقمند بودم آنها مزه کار کردن و پول در‌آوردن را بچشند. بنابراین سه روز در هفته را پیش یکی از دوستان کار خواهند کرد. بچه که بودم خیلی مرسوم بود که بچه‌ها اوقات فراغت خود را در تابستانها با کار کردن می‌گذرانند. در امریکا هم کار کردن بچه‌ها خیلی معمولی بود و از این طریق پول تو جیبی آنها تأمین می‌شد. متأسفانه این روزها کار کردن بچه‌ها در ایران به خصوص در محیط‌های شهری خیلی معمول نیست. امیدوارم این کار تابستانی تجربه خوبی برای بچه‌ها باشد.



Sunday, July 30, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

۱۹۰۰

دیشب فیلم ۱۹۰۰ را یک بار دیگر دیدم. واقعن فیلم به یاد ماندنی است. صحنه‌های آخر فیلم حتی بعد از بارها دیدن، باز هم برایم تازگی داشت. این فیلم داستان یک پسر سر راهی به نام ۱۹۰۰ است که در آغاز قرن بیستم در یک کشتی به دنیا می‌آید. او در این کشتی بزرگ می‌شود، نوازنده پیانو می‌شود و در نهایت تصمیم می‌گیرد در همان کشتی بمیرد. فیلم از جنبه‌های مختلف برایم جذاب است: موسیقی زیبا، داستانی که می‌توان با آن ارتباط برقرار کرد، بازی فوق‌العاده بازیگران و جملاتی منحصر به فرد و به یاد ماندنی. به این جملات که ۱۹۰۰ در مقابل خواهش دوستش که از او می‌خواهد قبل از انفجار کشتی از آن خارج شود توجه کنید:

من در این کشتی به دنیا آمدم .....

من یاد گرفتم این‌ طوری زندگی کنم.

اما خشکی، خشکی کشتی‌یه که برای من خیلی بزرگه.

مثل زنی که خیلی زیباست، یا پلی که خیلی طولانی‌یه.

مثل آهنگی که نمی‌دونم چطور بسازمش.

هرگز نمی‌توانم از این کشتی پیاده بشم.

۱۹۰۰ برای اینکه دوستش را بهتر مجاب کند. یک مثال ساده می‌زند:

فرض کن من در این کشتی مجروح بشم و دست چپم را از دست بدم. بعد می‌یام توی خشکی تقاضای یک دست مصنوعی می‌کنم. ولی اونها به جای دست چپ فقط دست راست دارند که به من بدهند. فکر می‌کنی من با دو تا دست راست چطوری باید پیانو بزنم؟

 شاید در یک جمله بتوان گفت که فیلم ۱۹۰۰ داستان نگاه به زندگی است. توصیه می‌کنم سی دی این فیلم را پیدا کنید و ببینید. شما به زندگی چطور نگاه می‌کنید؟ زرق و برق دنیای بزرگ چقدر شما را می‌تواند از اصل خویش دور کند؟



Saturday, July 29, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

دلــم برای سرودن، بهانــه کم دارد!

فرهاد صفریان

دلــم برای سرودن، بهانــه کم دارد

و دفتــــرم غزلِ عاشقانـــه کم دارد

قبول کن! دل مجنون من! که دیوانم،

هنوز هم دو سه دفتــر ترانه کم دارد

تمام تازه به دوران رسیده ها گفتند:

«که باغ یخ زده ی من جوانه کم دارد»

ولی چگونه بخوانم به گوش این گنجشک

حیاط ما نه درخت و نه لانه کم دارد؟!

و با چه لهجه بگویم به این همه کرکس

درخت خانه ی ما آشیانه کم دارد؟!

اگر چه دست عجولم هنوز هم خالی است

هزار تخته اگر چه، زمانه کم دارد،

بیا بیا برسانم به آن حقیقت خیس

که عشق حادثه ای جاودانه کم دارد. (1)

1ـ بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است. سهراب سپهري



Friday, July 28, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

خواهی توانست

پرنتيس مالفورد:

"گر بينديشي كه مي تواني، بي ترديد خواهي توانست

ذهن تو، خودِ واقعي توست،

وجود حقيقي ات.

فرصتهاي بي نهايتي در دنياست؛

در همه چيز، در درون و برون هر كس

كه به شتاب در گذر است،

پس تو هم بشتاب

در طبيعت و در خويشتن

از آنها بهره جوي

كه فرصتها

همان معجزات اند."          

 

(با تشکر از سایه)



Thursday, July 27, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

تابستانهای بچگی

دلم برای تابستانهای بچگی تنگ شده. هم سن امین که بودم چند سالی را در سرخس زندگی می‌کردیم. مزرعه پدرم درست لب مرز شوروی سابق (ترکمنستان امروز) بود. زمین کشاورزی ما فقط چند صد متر با رودخانه تجن که مرز رسمی دو کشور است، فاصله داشت. غروبها از خاکریز کنار رودخانه رد می‌شدیم و به آن طرف رودخانه که خاک شوروی به حساب می‌آمد سنگ پرتاب می‌کردیم. سرگرمی ما در تابستانها بازی در مزرعه و کار کشاورزی بود. هنوز به یاد دارم آن اتاق کوچک گلی را که سقف آن با شاخه درختان پوشیده شده بود، و آن چاه آب نیمه عمیقی که موتور دیزلی آن به طور مرتب کار می‌کرد و آن سگ وفادار را که با دیدن هر غریبه‌ای از پارس کردن نمی‌ایستاد. چه لذتی داشت مواظبت از آن باغچه‌ی کوچکی که مزرعه مخصوص ما به حساب می‌آمد و مشاهده رشد محصولاتی که دسترنج خود ما بود: گوجه فرنگی، بادمجان، خیار، سبزیجات مختلف و البته طالبی، خربزه و هندوانه. تابستانهایی پر از شادی، بی‌دغدغه و بی غصه.

دلم به حال حامد و امین می‌سوزد. بچه‌های شهری امروز از چه نعمتهایی محرومند.



Wednesday, July 26, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

بحث نکن

بعضی اوقات اگر دقت کنیم از کوچکترها چیزهای خوبی یاد می‌گیریم. دیشب مهری سعی می‌کرد نکته‌ای‌ را به امین تذکر دهد. امین هم گاهی اوقات در مقابل تذکراتی که به او می‌دهیم بحث می‌کند. شاید روش تذکر دادن ما درست نباشد. به هر حال در این مواقع تعامل سازنده‌ای صورت نمی‌گیرد. دیشب بعد از بحث مهری و امین، حامد او را نصیحت می‌کرد که بحث نکن. اگر از کنار موضوع بدون بحث کردن بگذری، به احتمال زیاد همان کاری که مد نظرت است را می‌توانی انجام دهی. بحث کردن نه تنها چیزی را حل نمی‌کند بلکه اوضاع را خراب‌تر می‌کند.

مهری و من از این نصیحت حامد خنده‌مان گرفته بود، ولی درعین حال دیدیم بی‌جا هم نمی‌گوید.



Tuesday, July 25, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

مرداد ماه

مرداد ماه زمان تعطیلات تابستانی است. زمان مرخصی‌ها. دیروز رفتم دانشکده و خیلی چیزها روبراه نبود. اینترنت هم مشکل داشت. دانشگاه به طور رسمی مرداد را ماه مرخصی‌ها قرار داده است. از طرف دیگر من هم کلی کار روی دستم دارم. از گزارشات دانشجویان و تصحیح ورقه‌های امتحانی گرفته تا برنامه‌ریزی برای گروه. مقاله‌ای هم باید برای کنفرانس شهریور ماه باید آماده کنم. رفیق شفیق ما هم کم نگذاشته، و کلی مقاله کنفرانس را برای داوری روی سر ما ریخته است. حالا کارهای دیگری که خارج از حیطه کارهای دانشگاهی و علمی است جای خودش را دارد. به نظر می‌رسد مرداد ماه پرکارتر از ماههای دیگر شده است.


Monday, July 24, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

آینه

در جایی میان خواب و بیداری،

در دنیایی غیر واقعی،

خود را در آینه درون نما دیدم،

بدون حجاب،

لخت و عریان.

زشتیهای درونم نمایان بود.

از آنچه دیدم،

ترسیدم،

به خود لرزیدم،

به زشتی‌های خود شرم کردم.

خود ر ا پنهان کردم.

اما،

از خود چگونه می‌توان پنهان شد؟

پنهان شدن دوای درد نیست.

باید که شجاع بود،

به قبول اشتباه.

انسان هستیم،

فرزند آدم،

همان که از بهشت رانده شد.

انسان جایز الخطا است.

خداوندا،

شاکرم که مرا انسان قرار دادی،

نه فرشته.

حق انتخاب و اشتباه دارم،

و این بزرگترین هدیه تو به من است.

و تو بخشنده و مهربانی.

(مکا)



Sunday, July 23, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

سهیلا آرین

(هنوز با گذاشتن مطلب روی کنگلومرا مشکل دارم. امیدوارم بتوانم زودتر مشکل را حل کنم.)

در این چند روز که تهران نبودم، مهری یک برنامه از تلویزیون‌ ضبط کرده بود که دیروز آن را دیدم و برایم خیلی جالب بود. یکشنبه شب گذشته، خانمی به نام سهیلا آرین، میهمان برنامه "کوله پشتی" در کانال ۳ تلویزیون بوده است. سهیلا در آمریکا بزرگ شده و به سختی فارسی صحبت می‌کند. چند سال پیش اتقاف عجیبی برای او می‌افتد. یک روز وقتی که برای ورزش و دویدن آماده می‌شده، به جای برداشتن نوار موسیقی به اشتباه نوار یک سخنرانی فارسی، که به امانت پیش آنها بوده است، را بر می‌دارد. بعد از اینکه مسافتی از خانه دور می‌شود متوجه اشتباه خود می‌شود. با اینکه در آن زمان فارسی را خوب نمی‌فهمیده، اما تصمیم می‌گیرد به جای گوش دادن به موسیقی در هنگام دویدن به آن سخنرانی گوش دهد. در بین صحبتهای سخنران آیه زیر به عربی تلاوت می‌شود:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (انفال، ۲۴)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامى كه شما را به سوى چيزى مى‏خواند كه شما را حيات مى‏بخشد! و بدانيد خداوند ميان انسان و قلب او حايل مى‏شود، و همه شما [در قيامت‏] نزد او گردآورى مى‏شويد!

با اینکه در آن زمان او معنی دقیق این آیه را نمی‌فهمیده است، اما زندگی او با شنیدن این آیه دگرگون می‌شود و گرایش عجیبی برای درک قرآن و اسلام پیدا می‌کند. این اتفاق باعث می‌شود که به درخواست شوهرش برای زندگی در ایران جواب مثبت دهد. در طی چند سال گذشته که او در ایران بوده است، فارسی را یاد گرفته، بر مفاهیم قرآنی و اسلامی مسلط شده و آیات قرآن را راحت‌تر از فارسی قرائت می‌کند.

نمی‌خواهم تمام آنچه سهیلا در این برنامه گفت را تکرار کنم. و نمی‌خواهم بگویم که با همه آنچه او گفت هم عقیده هستم. اما عشقی را که در سهیلا آرین دیدم مرا تکان داد و بی‌اختیار چند بار گریستم. باید برنامه را ببینید که بتوانید آنچه را می‌گویم احساس کنید. با اینکه سهیلا فارسی را هنوز خوب صحبت نمی‌کند و در بسیاری از قسمتهای صحبتش از واژه‌های انگلیسی استفاده می‌کرد، اما می‌شد ایمان واقعی و عشق به خدا را در گفتار، حالات و چشمان او درک کرد. سخنی که از دل بر‌آید بر دل نشیند.

نتیجه‌ای که می‌خواهم از این داستان بگیرم این است که راههای مختلفی برای عشق ورزیدن به خدا وجود دارد. مهم احساس، ایمان و عشقی است که در افراد بوجود می‌آید و نه تعصب به راه و روش خاص. گاهی افراد متعصب راه خود هستند. مهم‌تر از راه سهیلا، عشق سهیلا است. عشقی که ممکن است افراد دیگر به نوعی دیگر و از طریقی دیگر تجربه کنند.

در این رابطه یادداشت ۲۱ بهمن سال گذشته را نیز بخوانید.



Saturday, July 22, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

جای واقعی

امروز با سایت کنگلومرا مشکل دارم. یک مطلب نستبتآ طولانی‌تر برای امروز تهیه کرده بودم و از طریق e-mail دوبار ارسال کردم، ولی نمی‌دنم چرا update نمی‌شود. فعلن این مطلب کوتاه و زیبا از چارلی چاپلین:

به جای اینکه جای کسی را بگیرید، تلاش کنید جای واقعی خود را بیابید.



Friday, July 21, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

دنیا دو روزه

از همه دوستانی که در این چند روز به کنگلومرا سر زدند و با صفحه خالی روبرو شدند، عذرخواهی می‌کنم. از دوستانی هم که با گذاشتن و یا ارسال پیام اظهار لطف کردند تشکر می‌کنم. همه ما در زندگی بالا و پایین داریم.

 دنیا دو روز است.

یک روز با تو

یک روز علیه تو

روزی که با توست مغرور مباش

روزی که علیه توست صبور باش

چرا که هردو پایان پذیرند.



Thursday, July 20, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

مرخصی

فکر نمی‌کردم روزی بخواهم از کنگلومرا مرخصی بگیرم. برای چند روز قادر به نوشتن نیستم. فعلن حداکثر تا شنبه آینده چیزی نخواهم نوشت. از همه دوستان که باز کردن کنگلومرا عادت روزانه آنها شده است، عذرخواهی می‌کنم.

هیچ خبری نیست. لطفن زود قضاوت نکنید.



Monday, July 17, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

تراژدی فلسطین

در تعطیلات آخر هفته صحبت از "افق روشن" شاملو بود. اما حیف آنچه هرشب در تلویزیون می‌بینیم جنگ است و بر طبل جنگ کوبیدن. نوشتن در مورد فلسطین بدون اینکه متهم به طرفداری از اسرائیل شوی کار ساده‌ای نیست. مقاله احمد زید‌آبادی را در این رابطه جالب دیدم که قسمتی از آن را در اینجا می‌آورم:  

"نمي‌دانم. فقط مي‌دانم كه ادامه خونريزي در فلسطين، براي برخي از دولت‌ها و گرايش‌هاي سياسي كارويژه‌اي دارد كه هرگز نبايد متوقف شود. از نظر آنان مهم نيست كه بر سر فلسطيني‌ها چه مي‌آيد، مهم نيست كه كارگران فلسطيني از سر فقر و بدبختي براي شهرك ‌‌نشينان يهودي در كرانه باختري - يعني سرسخت‌ترين دشمنانشان - فعلگي كنند. مهم نيست كه كودكان فلسطيني دچار سوء تغذيه شوند. مهم نيست كه فلسطين در اشغال بماند، مهم نيست كه ديوار حائل مزارع آنان را تقسيم و زندگي را بر آنان جهنم كند، مهم آن است كه جنگ و خونريزي در فلسطين ادامه داشته باشد تا بتوان هر شب و روز صحنه‌هايي از حمله نظاميان اسراييلي به خانه و كاشانه مردمي درمانده و بي‌پناه در تلويزيون به نمايش گذاشت تا بر تنور كينه و نفرت دميده شد. تا كساني متقاعد شوند كه دنيا شر و ستم مطلق است. تا كساني براي نابودي اين وضع حاضر به انتحار شوند. تا اثبات شود كه تا وقتي ظلم و ستم اسراييل پا بر جاست، از ظلم و ستم ديگري نبايد شكوايه كرد.

سخن در توجيه سياست اسراييل نيست كه بي‌چون و چرا، مبتني بر زياده خواهي و بي‌رحمي و ادامه اشغال‌گري ست. سخن بر سر نوع مقاومتي است كه فلسطيني‌ها براي دستيابي به آرمان ملي خود بايد در پيش گيرند. مقاومت فلسطيني‌ها اگر مدني و غير خشونت‌آميز باشد، نه فقط اسراييل را در جامعه بين‌المللي منزوي مي‌كند و يهوديان روشنفكر و انسان دوست را در مقابل دولت اسراييل قرار مي‌دهد، بلكه هزينه اشغال را هم براي اين كشور چنان سنگين مي‌كند، كه راهي جز پايان دادن به اشغال پيش رويش باقي نمي‌ماند.

اين راهي است كه من بدون پرده پوشي و ابهام به فلسطيني‌ها توصيه مي‌كنم، اما توصيه‌اي چنين، در كشور ما به معناي حمايت از اسراييل است! نفرين خداوند بر اين بدفهمي‌ها!"*

(*روزنامه اینترنتی روز، پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۵)



Sunday, July 16, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

دُم خروس

هفته گذشته، جملاتی از رئیس جمهور محترم و وزیر اقتصاد ایشان در روزنامه شرق خواندم که هم خنده‌ام گرفته بود و هم عصبانی شده بودم. نمی‌دانم گفته‌های این بزرگان دولت را قبول کنم و یا دُم خروس را؟ شما خود قضاوت کنید.

وزیر اقتصاد: گرانی نداریم.*

پس حتمن ۲۰ تا ۳۰ درصد افزایش قیمت کالاها را که ما در خرید ماهیانه‌مان احساس می‌کنیم فقط خواب و خیال است، و  افزایش ۳۰ درصدی اجاره بهای آپارتمان که همکارم با آن مواجه است سرابی بیش نیست. و آنهایی که شهریه فرزندشان حداقل ۲۵ درصد افزایش پیدا کرده است اشتباه می‌کنند.

رئیس جمهور: کسی حق ندارد فردی را به اعتبار جناح و ارتباط سیاسی و حزبی به کاری گمارد و انسان ناشایست را به مردم تحمیل کند، زیرا این کار خیانت به مردم است و هرکس مرتکب شود مسئول و پاسخگو در برابر ملت است.*

نمی‌دانم روش انتصابی رؤسای دانشگاهها در دولت آقای احمدی نژاد را چگونه می‌توان تفسیر کرد. دولت ایشان انتخاب رؤسای دانشگاهها با رأی اعضای هیأت علمی را قبول ندارد و احکام صادر شده در طول یک سال گذشته نشان داده که این رؤسا از بین افراد وابسته به جناج فکری خودشان انتخاب شده‌اند. ای کاش مشکل فقط وابستگی جناحی بود. مشکل اصلی این است که بعضی از این آقایان از بین کم تجربه‌ترین دانشگاهیان برگزیده شده‌اند. وقتی رئیس انتصابی دانشکاه اصفهان، هیچ تجربه اجرایی حتی در حد دانشکده نداشته است، هیجگاه در شورای دانشگاه حضور نداشته که بداند دانشگاه را مدیران قبلی چگونه (درست یا غلط) اداره می‌کرده‌اند، و هیچ ایده‌ای در رابطه با برنامه‌ریزی توسعه آموزشی، پژوهشی و عمرانی دانشگاه ندارد، چگونه می‌توان انتظار داشت که این فرد به نحو شایسته‌ای دانشگاه را اداره کند؟ یا وقتی از بین اعضای هیأت علمی دانشگاه صنعتی اصفهان فردی بدون تجربه مدیریتی به عنوان رئیس دانشگاه یزد به اعضای هیأت علمی آن دانشگاه تحمیل می‌شود، آیا این انتخاب (انتصاب) شایسته است؟  آیا این افراد به مردم (دانشگاهیان) تحمیل نشده‌اند؟ اگر رئیس جمهور محترم به چیزی عمل نمی‌کنند، لااقل شعارش را ندهند.

(*مربوط به سخنان وزیر اقتصاد و رئیس جمهور، روزنامه شرق، ۲۰ تیر ماه ۱۳۸۵)



Saturday, July 15, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

افق روشن

این آخر هفته اختصاص پیدا کرد به شاملو. شعر زیر را خیلی وقت پیش لبخند ارسال کرده بود ولی موقعیت پیش نیامد که آنرا بگذارم روی سایت. امیدوارم خوشتان بیاید.

 

افق روشن

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد؛

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی کمترین سرود بوسه است؛

و هر انسان برای هر انسانی برادر است.

روزی که دیگر در خانه هایشان  را نمی بندند.

قفل افسانه ای است و قلب برای زندگی بس.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است؛

تا تو بخاطر آخرین حرف به دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است.

تا من بخاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ای است، تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی؛

و زیبایی با مهربانی یکسان شود.

روزی که ما برای کبوترهایمان دانه بریزیم؛

و من آنروز را انتظار می کشم حتی اگر روزی که دیگر نباشم.



Friday, July 14, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

انسان

چند وقت پیش سایه این متن زیر را از شاملو برایم فرستاد. دفعه اول که آن را خواندم کم فهمیدم. دفعات بعد کمی بیشتر فهمیدم. فکر می‌کنم متن عمیق و زیبایی در مورد شخصیت انسان است. اما شاملو شناس نیستم. هنوز بخشهایی از آن را خوب متوجه نمی‌شوم، مثلن آن قسمت که می‌گوید: "انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود" و به خصوص قسمت آخر بعد از اینکه می‌گوید:"انسان دشورایِ وظیفه است".

نه به هيأت گياهي نه به هيأت پروانه اي

نه به هيأت سنگي نه به هيأت بركه اي،

من به هيأت "ما " زاده شدم

به هيأت پرشكوه انسان

تا در بهار گياه به تماشاي رنگين كمان پروانه بنشينم

غرور كوه را در يابم و هيبت دريا را بشنوم

تا شريطه خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خويش معنا دهم

كه كارستاني از اين دست از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار بيرون است

انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود:

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان شنفتن

توان ديدن و گفتن

توان اندوهگين و شادمان شدن

توان خنديدن به وسعت دل، توان گريستن از سويداي جان

توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شكوه ناك فروتني

توان جليل به دوش بردن بار امانت

و توان غمناك تحمل تنهايي

تنهايي

تنهايي

تنهاييِ عريان

انسان دشواريِ وظيفه است

دالان تنگي را كه در نوشته ام

به وداع فرا پشت مي نگرم:

فرصت كوتاه بود و سفر جان كاه بود

اما يگانه بود و هيچ كم نداشت

به جان منت پذيرم و حق گزارم!

(چنين گفت بامدادِ خسته)



Thursday, July 13, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

عقل در مقابل احساس

گاهی که در مقابل مشکلات دانشجویان قرار می‌گیرم، دلم می‌خواهد کمتر احساساتی باشم. برای انسانهای احساساتی کار مشکلی است که بخواهند منطقی عمل کنند و نگذارند احساسات در تصمیم‌گیری‌شان تأثیر بگذارد.

روز دوشنبه یک دانشجو حدود یک ساعت در دفترم بود و سعی می‌کرد با بیان مشکلاتش به نوعی روی تصمیم من و افراد گروه تأثیر بگذارد. نمی‌خواهم موضوع را باز کنم و حفظ هویت افراد و احترام به آنها برایم مهم است. در حالی که به آرامی به صحبتهایش گوش می‌کردم، در درون بسیار متأثر و متلاطم بودم. ناراحتی من فقط از مشکلات او نبود، بلکه از این بود که او برای بدست آوردن چیزی که به نظرش مهم است، دارد شخصیت خودش را در جلوی فرد دیگری خُرد می‌کند. از نظر من این نوع رفتار پذیرفتنی نیست. دانشجو هم مثل یک استاد قابل احترام است. منظورم از احترام، آن احترام ظاهری نیست که افراد را با القاب خطاب کنیم و یا در مقابل دیگران سر خم کنیم، بلکه منظورم آن احترام واقعی و بی ریا است که جایش خالی است. آن احترامی که هیچ ربطی به عنوان و جایگاه افراد ندارد.

آنچه می‌خواستم بگویم، که از آن دور شدم، این است که ما وظیفه داریم در تصمیم‌گریها جدا از احساسات و بر اساس عقل و منطق عمل کنیم. اگر به عنوان مثال، در تصمیم‌گیری برای پذیرش دانشجو و یا دادن نمره، براساس مشکلات فردی افراد تصمیم گرفتیم، دیگر حد و مرزی وجود نخواهد داشت، دیگر عدالتی وجود نخواهد داشت. وقتی صحبت از عدالت می‌شود، افراد مصداقهای زیادی از بی‌عدالتی در جامعه می‌آورند که یک بی‌عدالتی دیگر را توجیه کنند. بله قبول دارم که در جامعه ما بی‌عدالتی‌های زیادی وجود دارد و گاهی نیاز است که برای رفع یک بی‌عدالتی بزرگتر، از یک بی‌عدالتی کوچکتر چشم‌پوشی کنیم. ولی اگر این روش توجیهی برای همه اعمال غلط ما شد، دیگر چیزی جلودارمان نخواهد بود. می‌خواهم نتیجه بگیرم که به عنوان یک انسان باید نسبت به درد و رنج دیگران احساس همدردی داشته باشیم، اما در جایگاه اجتماعی اگر در موقعیت تصمیم‌گیری قرار گرفتیم، باید وظیفه شناس باشیم. به عبارت دیگر باید قانونمند و عاقلانه عمل کنیم و نه احساسی.



Wednesday, July 12, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

علوم انسانی

دیروز برای یک مشاوره حقوقی پیش یک وکیل بودم. هرچند مشاوره خوب و با ارزشی بود اما به خاطر معرفی یک دوست هرچه اصرار کردم پولی دریافت نکرد. فکر می‌کنم اگر هم حق‌الزحمه‌ای دریافت می‌کرد احتمالن خیلی زیاد نبود. با زمینه ذهنی که از وکلا در امریکا دارم، حتم می‌دانم که برای چنین خدماتی در امریکا باید هزینه زیادی پرداخت کرد. برعکس آنچه در کشور ما رایج است، در کشورهای غربی رشته‌های علوم انسانی از قبیل حقوق، اقتصاد و مدیریت بازرگانی خیلی مورد توجه هستند و بسیاری از نخبگان و کسانی که به فکر کسب درآمد بالا هستند به این رشته‌ها روی می‌آورند.

چرا رشته‌های علوم انسانی در کشور ما کمتر مورد توجه قرار می‌گیرند؟ بخشی از آن احتمالن برمی‌گردد به مسائل فرهنگی و اینکه در کشور ما بیشتر رشته‌های مهندسی و پزشکی اعتبار دارند. از طرف دیگر، در کشوری که قانون جایگاه بالایی ندارد و اولویتهای سیاسی مسائل اقتصادی را کنترل می‌کند (و نه برعکس) و بحش خصوصی به خاطر کنترلهای دولت بر اقتصاد ضعیف است، نباید انتظار داشته باشیم رشته‌های حقوق، اقتصاد و مدیریت بازرگانی جایگاه بالایی داشته باشند.



Tuesday, July 11, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

درس از جام جهانی

خوب الحمدالله بازیهای جام جهانی هم تمام شد، و آنهایی که علاقه به فوتبال ندارند و از این همه بحث در مورد فوتبال خسته شده‌ بودند، دیگر راحت شدند. دیشب بازی خوبی بود و ایتالیایی‌ها حق‌شان بود که برنده شوند.

در بازیهای جام جهانی و به طور کلی در تمام مسابقات ورزشی که به صورت عادلانه و جوانمردانه برگزار می‌شود درسی نهفته است، و آن اینکه برد و باخت مهم است اما همه چیز نیست. آن چیزی که مهم است تلاش و کوششی است که افراد برای پیروز شدن انجام می‌دهند. گاهی در زمان شکست این احساس به ما دست می‌دهد که همه چیز تمام شده و تلاش خود و هم تیمی‌های خود را کم ارزش می‌ببینم. نباید گذاشت که باخت نهایی تمامی دستاوردهایی را که تیم تا آن لحظه به دست آورده کم ارزش کند. آنهایی که باخته‌اند نیز می‌توانند برنده باشند. برنده آن کس و آن تیمی است که از این فرصت برای ساختن خود و تقویت روحیه تیمی و کسب تجربه استفاده کرده باشد. کسب تجربه از شکست دستاورد مهمی است که خیلی از اوقات ما به آن توجه نمی‌کنیم. پس می‌توان "بازنده پیروز" بود.

می‌دانید قشنگترین صحنه در این جام جهانی برای من چه صحنه‌ای بود؟ زمانی که تیم فوتبال آلمان بازنده میدان بود، اما تماشاچیان آلمانی برای مدت طولانی تیم خود را تشویق می‌کردند. تماشای این صحنه باعث شد من هم که آلمانی نیستم به تیم آلمان افتخار کنم. لحظه با شکوهی بود.



Monday, July 10, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

دماغ سوخته

بابا ما نخواستیم طرفدار هیچ تیمی باشیم، خوبه. از وقتی طرفدار تیم پرتغال شدم که شاید در این دوره شاهد حضور یک تیم متفاوت در فینال جام جهانی باشیم، این برادران پرتغالی شروع کردند به خرابکاری. آلمان واقعن دیشب قشنگ بازی کرد و حقش بود که برنده بشه. وقتی که آلمانها اولین گل را زدند، دماغ بنده شروع کرد به سوزش. نوبت به گل سوم که رسید، شدم یک دماغ سوخته درست و حسابی.

به ما که نیامده طرفدار هیچ تیمی باشیم و بهتره برگردیم به همون بحثهای علمی و اجتماعی و شاعری و غیره. فعلن این یک بیت رو داشته باشید.

چه شد ای پرتغال کردی کبابم                     ز آلمان باختی و این بود ثوابم؟

در مورد بازی امشب اگر کسی نتیجه بازی را دقیقن پیش‌بینی کند یک جایزه خوب پیش من دارد. (لطفن برای دریافت جایزه ذکر نام و نام خانوادگی، شماره شناسنامه و کارت ملی، نام پدر، محل تولد و گرایش سیاسی فراموش نشود.)



Sunday, July 09, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

Street Hooligans

هفته گذشته چند بار در مورد مسابقات فوتبال جام جهانی یادداشت گذاشتم. شاید برای اولین بار باشد که به طور جدی فوتبال بین شده‌ام و به مسابقات فوتبال توجه می‌کنم. اولین تجربه‌ام در مورد مسابقات جام جهانی برمی‌گردد به جام جهانی۱۹۷۸ میلادی (۱۳۵۷ شمسی) که ایران برای اولین بار در جام جهانی شرکت می‌کرد. از بازیها چیز خاصی را به یاد ندارم ولی از بازیکنان ایرانی نام علی پروین و حسن روشن را به خاطر دارم. در آن زمان بیش از اینکه به فکر فوتبال باشم، دغدغه رفتن به امریکا را داشتم. در امریکا فوتبال در مقایسه با بیسبال، بسکتبال و فوتبال امریکایی محلی از اعراب ندارد و من هم در طول اقامتم بیشتر علاقمند به تماشای مسابقات بسکتبال تیم‌های NBA بودم. لیکرز (LAKERS) تیم مورد علاقه من بود که در آن بازیکنان مشهوری مانند کریم عبدالجبار و مجیک جانسون بازی می‌کردند. در طول مدتی که که به ایران برگشته‌ام هم گرفتاریهای مختلف هیچگاه اجازه نداده بود که فوتبال‌بین واقعی شوم.

مقدمه بالا را از آن جهت گفتم که تأکید کنم برایم سخت است که احساس علاقمندان پر و پا قرص فوتبال را درک کنم. می‌دانم که بعضی از طرفداران تیم‌های فوتبال در ایران واقعن نسبت به تیم مورد علاقه خود متعصب هستند. این طرفداران متعصب فرهنگ خاص خود را دارند که برای کسانی که داخل آنها نشده‌اند درک این فرهنگ ساده نیست. به طور مثال طرفداران استقلال و پیروزی در تهران مانند کلوپهایی هستند که قدرت تحمل طرفداران تیم طرف مقابل را ندارند. اعمال و رفتار این طرفداران متعصب در زمان مسابقات دیدنی است و گاهی نیز مایه تأسف. گاهی میزان تخریبی را که هر بار آنها به اموال عمومی از قبیل اتوبوسهای شرکت واحد می‌زنند بالغ بر میلیونها تومان است.

انگلستان هم یکی از کشورهایی است که طرفداران فوتبال در آن خیلی متعصب هستند. اخیرن فیلمی را تحت عنوان Street Hooligans یا "اوباش خیابانی" در مورد این طرفداران متعصب دیدم که جالب بود. این فیلم در مورد خاطرات یک دانشخوی رشته خبرنگاری از دانشگاه هاروارد امریکا است که برای مدتی به داخل گروهی از اوباش خیابانی طرفدار تیم‌های فوتبال انگلیس نفوذ می‌کند. این فیلم فرهنگ خاص غالب در این گروهها و درگیریهای خیابانی آنها را به خوبی به تصویر کشیده است و به همین دلیل فیلم خشنی است.

اگر دوستان کنگلومرایی در مورد طرفداران تیم‌های فوتبال در ایران و به خصوص فرهنگ غالب بر آنها و نحوه رفتار و کردار آنها اطلاعاتی دارند، خوشحال خواهم شد که با ما در میان بگذارند.



Saturday, July 08, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

آتش بس

دیشب بعد از یک مدتی تصمیم گرفتیم برویم سینما. قصد کردیم برویم فیلم شام عروسی که متأسفانه خیلی شلوغ بود و صف طولانی داشت و بعد از یک ساعت معطلی بلیط گیرمان نیامد. به ناچار رفتیم فیلم "آتش بس" که خوشبختانه فیلم خوبی از کار در‌آمد.

فیلم آتش بس درحقیقت به مسائل بین زنان و مردان و دیدگاههای مرد سالارانه و فمنیستی با زبان طنز می‌پردازد. اصل داستان از یک کتاب خارجی به نام "کودک درون" گرفته شده است و خانم تهمینه میلانی که نویسنده و کارگردان فیلم است، به نحو مناسبی موضوع را با شرایط ما در ایران تطبیق داده است. فکر می‌کنم افراد در سنین مختلف و با دیدگاههای متفاوت از این فیلم لذت ببرند. علیرغم داستان جالب فیلم و کارگردانی خوب، متأسفانه نقطه ضعف فیلم بازیگران آن هستند که در بسیاری از صحنه‌ها مصنوعی بازی می‌کنند.



Friday, July 07, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

فینال بدون پرتغال

امروز خودم را آماده کرده بودم که در مورد پیروزی پرتغال بنویسم، ولی نشد. تا به حال در مورد بردن و یا باختن تیم‌های فوتبال هیچ حساسیتی نداشتم، حتی تیم ملی. الآن هم واقعن ندارم ولی دلم می‌خواست پرتغال به فینال راه پیدا کند و جام جهانی را ببرد.

بازی دیشت بازی خوبی بود ولی فرانسه برنده شد. امیدورام بازی خوبی را روز یکشنبه بین ایتالیا و فرانسه شاهد باشیم. برام فرقی نمی‌کنه کدام تیم برنده بشه. امیدوارم هر تیمی که بازی بهتری را ارئه می‌کند برنده شود و نقش شانس و داور در این بازی خیلی کمرنگ باشد.



Thursday, July 06, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

زنده باد ایتالیا

من که از از بازی دیشب ایتالیایی ها کیف کردم. واقعن خوب بازی کردند. گل اول که محشر بود. Grosso از بین همه بازی کن ها با چه قوس قشنگی توپ را وارد دروازه کرد و گل دوم هم که با یک پاس خوب و یک شوت عالی توسط Del Piero کار را برای ایتالیا تمام کرد. (فرشید ببین چه آفتی به جونم افتاده, نه تنها فوتبال بین شدم بلکه دارم مفسر فوتبال هم می شم. فردوسی پور بزن کنار که مصطفی اومد). به نظر می رسه که ایتالیا حریف خوبی برای پرتغال باشه. آی چی می شه که پرتغال امسال جام جهان رو از آن خودش کنه و از این دور خسته کننده، برزیل، آلمان، ایتالیا و آرژانتین خارج بشه. امیدوارم فردا خبر پیروزی پرتغال بر فرانسه رو اینجا بنویسم. دعا کنید اهالی کنگلومرا.


Wednesday, July 05, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

ادب از که آموختی؟

در رابطه با بحث دیروز عالیه سئوال کرده بود که راه حل فرهنگی برای رفع یک عادت غلط مثل ریختن زباله در خیابان چست؟ جواب خوبی برای این سئوال ندارم، چون مسائل فرهنگی معمولن خیلی پیچیده هستند. اما شاید بتوانیم موضوع را با طرح چند سئوال ساده شروع کنيم. چگونه یک رفتار در جامعه ما عرف می شود؟ احتمالن عده ای شروع کننده یک رفتار هستند و بقیه تکرار کننده. تا به حال از خود سئوال کرده ایم که ما جزو کدام دسته هستیم؟ شروع کننده یا تکرار کننده؟ اگر شروع کننده هستیم و دیگران از ما الگو می گیرند، باید سعی کنیم رفتار خوب ما الگوی دیگران باشد. اگر از دیگران الگو می گیریم، باید سعی کنیم رفتار خوب دیگران الگوی ما باشد و رفتار بد دیگران، تذکری باشد برای ما که آنگونه نباشیم. (از لقمان پرسیدند: ادب از که آموختی؟ گفت: از بی ادبان.) دیروز برای انجام کاری رفته بودم به یکی از این ادارات که سر و کار همه ما به آنها می افتد. خانمی جوابگوی مشتریان بود. در تمام مدتی که من در آن دفتر منتظر بودم، لبخندی از او ندیدم و برای جواب به مشتریان حتی سر خود را بلند نمی کرد. به خود گفتم، خدا نکند که من ناخواسته اینگونه عمل کنم. باید مواظب باشم که وقتی دانشجویان مراجعه می کنند، به احترام آنها بایستم، به آنها نگاه کنم و لبخند را فراموش نکنم. لطفن اگر غیر از این عمل کردم، یاد آوری کنید.



Tuesday, July 04, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

محیط زیست را پاس بداریم

انجام بعضی از کارهای ناشایست در جامعه آنقدر عادی شده است که دیگر بد جلوه نمی‌کند. به عنوان نمونه هر روز شاهد بیرون ریختن آشغال از پنجره ماشین و یا ریختن زباله در جوی آب کنار خیابان هستیم. گاهی با روی خوش از افرادی که مرتکب چنین کاری می‌شوند خواسته‌ام که این کار را انجام ندهند. و گاهی نیز با لبخند سرد و یا با جمع کردن زباله آنها و انداختن آن در سطل آشغال ناخوشنودی خود را از این عمل نشان داده‌ام. در مقابل این عمل گاهی افراد عذرخواهی کرده‌اند و یا تلاش کرده‌اند عمل خود را توجیه کنند و گاهی نیز طلبکار شده‌اند. مثلن می‌گویند رفتگر تمیز خواهد کرد و یا اگر در خارج از شهر این کار را انجام می‌دهند، می‌گویند تجزیه می‌شود. ممکن است آن پوست میوه‌ای را که ما از پنجره ماشین دور می‌اندازیم واقعن تأثیر چندانی در آلودگی محیط زیست نداشته باشد، اما نکته مهم اینجاست که نفس عمل زشت و ناپسند است.

بارها شاهد بوده‌ام که نقاط زیبا و دیدنی کشورمان به دلیل وجود این فرهنگ غلط به محلی زشت و غیر قابل استفاده تبدیل شده است: از سوحل دریای خزر گرفته تا جنگلهای زیبای شمال و پارکهای طبیعی و مناطق ییلاقی در اطراف شهرهای بزرگ. چند سال پیش، طبق برنامه هر ساله بنا داشتیم با دوستان و فامیل چند روز را در کنار آبشارهای اخلمد که در کوههای بینالود اطراف مشهد قرار دارد بگذرانیم. اما متأسفانه شاهد محیطی کثیف و آلوده بودیم که تا آن زمان سابقه نداشت. این منطقه به دلیل دوری از مشهد و دسترسی نه چندان آسان، تا چند سال پیش از هجوم دشمنان طبیعت تا حدودی در امان مانده بود. برای رسیدن به آبشارهای اخلمد باید با استفاده از مینی‌بوس و از طریق یک جاده خاکی به روستای اخلمد برسیم و از آنجا بعد از یک ساعت پیاده‌روی و حمل وسایل با الاغ از طریق کوره راهی که از میان باغها و رودخانه می‌گذرد به اولین آبشار خواهیم رسید. آبشارهای بعدی با فاصله نیم تا 5/1 ساعت بعد از آبشار اول پس از عبور از میان رودخانه‌ای با آب زلال و تنگه‌های زیبا با کوههای سر به فلک کشیده قرار دارد. متأسفانه حضور انسان در این طبیعت زیبا چیزی جز تخریب به همراه نداشته است. بعد از آن سال دیگر اخلمد و آبشارهایش برای من جذابیتی نداشته است.

چرا باید اینگونه باشد؟ بیایید محیط زیست کشورمان را پاس بداریم.



Monday, July 03, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

زنده باد فرانسه، اما پرتغال در فینال

اول اینکه سان شاین، خواننده همیشگی کنگلومرا، قرار است از سفر تعطیلات تابستانی خود در امریکا عکسهایی را تهیه کند و به مرور برای دوستان کنگلومرا ارسال نماید. تعدادی از عکسهای مربوط به آغاز سفر او را در آدرس زیر ببینید:

http://community.webshots.com/album/551863939xOcyqY

دوم اینکه دیشب دلم می‌خواست تیم فوتبال برزیل، فرانسه را شکست بدهد، اما بعد از اینکه بازی خوب فرانسوی‌ها و به خصوص زین‌الدین زیدان را دیدم نظرم عوض شد. واقعن حق فرانسه بود که بازی را ببرد. نکته جالب در مورد زیدان این است که تبلیغات منفی بر علیه او در مطبوعات فرانسه، نه تنها باعث تخریب روحیه او نشد، بلکه باعث شد با تعصب بیشتر بازی کند.

در کل از اینکه تیم‌های خوبی مانند آرژانتین و برزیل در این مرحله از بازیهای جام جهانی حذف شده‌اند متأسفم. شاید برای قضاوت زود باشد، اما انتظار ندارم که تیم‌های باقیمانده بازیهای هیجان‌انگیزی را از خود ارائه دهند. آلمان‌ها که خیلی با احتیاط بازی می‌کنند و بیش از انیکه به فکر ارائه یک بازی خوب باشند به فکر بردن با رعایت احتیاط هستند. امیدوارم امسال پرتقالی‌ها مایه تعجب همگان شوند و جام جهانی را از آن خود کنند. کسی با نظر من موافق هست؟



Sunday, July 02, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

کلاه شرعی

هفته‌ای که گذشت در یک محیط علمی سخنرانی داشتم. موضوع سخنرانی در مورد حمایت از رشد و توسعه بخش خصوصی  در زمینه‌های علمی و فناوری بود. بعد از سخنرانی جلسه پرسش و پاسخ برگزار شد و سئوالات خوبی از طرف حاضرین مطرح گردید، اما سئوال یکی از حاضرین برایم جالب بود. او سئوال کرد که آیا حمایت از بخش خصوصی از طریق بودجه عمومی (بیت المال) از نظر شرعی درست است؟ در جواب گفتم که جواب شرعی موضوع را نمی‌دانم اما به عنوان یک کارشناس، نگران موضوع از نظر شرعی نیستم و این کار را به عنوان یک ضرورت برای توسعه کشور لازم می‌دانم. حمایت از رشد و توسعه بخش خصوصی از طرف دولتها در همه کشورها از جمله کشور ما صورت گرفته و می‌گیرد. اگر نگرانی در این مورد داشته باشم، نگران رعایت مسائل حقوقی و اخلاقی هستم تا مسائل شرعی. حمایت از بخش خصوصی نباید سلیقه‌ای باشد و باید در چارچوب قانون انجام شود. در این نوع حمایت‌ها نباید شرایطی ایجاد شود که تضاد در منافع(conflict of interest)  وجود داشته باشد، یعنی کسی که به نمایندگی از دولت از بخش خصوصی حمایت می‌کند نباید خود از منافع آن بهره‌مند شود. نکته دیگر اینکه این نوع حمایتها باید از طریق اطلاع رسانی عمومی صورت گیرد و از رانت خواری پرهیز شود. متأسفانه در جامعه ما، گاهی بیش از اینکه نگران رعایت مسائل قانونی و اخلاقی باشیم، دغدغه رعایت مسائل شرعی را داریم. اگر توانستیم راه حل شرعی برای انجام کاری پیدا کنیم، نگران مباحث اخلاقی و یا قانونی آن نیستیم. به عبارت دیگر برای انجام کار کلاه شرعی پیدا می‌کنیم. آنچه مایه تعجب می‌شود این است که این دیدگاه به مجامع علمی هم سرایت کرده است.

 



Saturday, July 01, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک]