<body onclick="dynOutline()" language="Javascript1.2">

مسعود و راضیه

یک خبر خوش برای آنهایی که داستان مسعود و راضیه را دنبال می‌کردند. خوشبختانه مسعود و راضیه با سیاستی که به خرج دادند مشکلات را پشت سر گذاشتند و خانواده‌ها را برای این ازدواج راضی کردند. راضی کردن خانواده مسعود با توجه به شرایط خاص این ازدواج کار ساده‌ای نبود و الآن هم نمی‌توان گفت که همه اعضای فامیل با این ازدواج راضی هستند. اما با توجه به علاقه مسعود و راضیه به یکدیگر، آنها با این ازدواج کنار آمدند. از شانس خوب ما، ازدواج آنها مصادف شد با حضور من در مشهد و شب گذشته با یک مراسم ساده، عقد آنها در حرم امام رضا خوانده شد. امروز هم کارهای محضری ازدواج انجام گرفت. قرار شد وقتی مسعود و راضیه آمادگی داشتند یک مراسم رسمی‌تر گرفته شود و فامیل از هر دو طرف دعوت شوند. خوشبختانه خانواده راضیه هم موافقت کردند که مراسم عروسی آنها تا زمان اتمام درس مسعود به تعویق بیافتد. مسعود هم در طول این تابستان در کنار یکی از بستگانش مشغول گذراندن یک دوره برای تعمیر کامپیوتر است و قصد دارد همزمان با تحصیل، فعالیت خود را برای تعمیر کامپیوتر شروع کند. من که از این واقعه خیلی خوشحال هستم.

 



Wednesday, August 30, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

کلات نادر

تابستانها که می‌آیم مشهد فرصت زیادی برای دید و بازدید فامیل نیست و ترجیح می‌دهم چند روزی که مشهد هستم سری به بیرون از شهر و مناطق ییلاقی بزنم. تا چند سال پیش این سنت سالانه خانواده ما شده بود که دست جمعی مینی‌بوس کرایه می‌کردیم و چند روزی را در اخلمد می‌گذراندیم. اخلمد منطقه‌ای در ۲ ساعتی مشهد و در کوههای بینالود است که دارای دره‌ها و آبشارهای زیبا است. اما در سفر چند سال پیش به اخلمد، متأسفانه با وضعیت بد محیط زیست روبرو شدیم و به دلیل جمعیت زیاد همه جا تبدیل به زباله دانی شده بود. علیرغم علاقه شدید به این منطقه، فعلن بنا داریم چند سالی از رفتن به اخلمد صرف نظر کنیم.

امسال تصمیم گرفتیم سری به کوههای الله اکبر در منطقه کلات نادر بزنیم. بنابراین یکشنبه صبح زود با چند ماشین و یک جمع ۲۰ نفری عازم این منطقه شدیم. دره‌ها و آبشارهای زیبایی در اطراف کلات نادر وجود دارد و خوشبختانه به دلیل دوری مسافت از مشهد کمتر مورد هجوم جمعیت قرار گرفته است. کوههای الله اکبر داری سازندهای رسوبی است که در دوران سوم زمین شناسی دچار چین خوردگی شدید شده است. مقاومت متفاوت این سنگهای رسوبی به فرسایش و بریدگیهایی که رودخانه ها در این سازندها به وجود آورده، باعث ایجاد مناظر زیبایی شده است. یکی از این مناطق زیبا، آبشارهای رودخانه قره‌سو است. تعبیه نردبانهای فلزی بر روی آبشارها، هرچند از زیبایی آنها کاسته است، اما امکان سعود به مناطق بالای آبشارها را فراهم آورده است. این موضوع با عث شده است که افراد به صورت خانوادگی به این منطقه مسافرت کنند. متأسفاه در این موقع سال آب کمتری در آبشارها وجود داشت، اما مناظر و دره‌ها همچنان زیبا بود. چند عکس از منطقه قره‌سو و کلات نادر برای دوستان کنگلومرا ضمیمه می‌کنم.

 Resize of IMGP2054.jpg (137986 bytes)  دره‌های تنگ ایجاد شده بوسیله رودخانه قره‌سو

 Resize of IMGP2072.jpg (124164 bytes)  لایه‌های سنگهای رسوبی چین‌خورده عمودی

 Resize of IMGP2068.jpg (99614 bytes)  شکافهای ایجاد شده بین سنگهای رسوبی چین‌خورده به دلیل مقاومت متفاوت سنگها به فرسایش

 Resize of IMGP2069.jpg (110610 bytes)  پلکانهای فلزی برای صعود به دره‌های بالای آبشارها

 Resize of IMGP2086.jpg (104792 bytes)  صعود به بالای آبشار

 Resize of IMGP2111-2.jpg (170902 bytes)  نان محلی

 Resize of IMGP2114-2.jpg (219762 bytes)  قصر خورشید، شاهکار نادر

 Resize of IMGP2046.JPG (167758 bytes)  لذت کوچولوها



Tuesday, August 29, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

یادش بخیر

بعضی وقتها که می‌آیم مشهد دلم می‌گیرد. همه چیز در حال تغییر است، به خصوص اطراف حرم. تمام کوچه‌ها، ساختمانهای قدیمی و بازارهای اطراف حرم جای خودش را به صحن‌ها، ساختمانها و پاساژهای بلند و بد قیافه و هتل آپارتمان داده است. من مخالف تغییر و تحول و پیشرفت نیستم، ولی احساس می‌کنم ما باید بخشی از هویت گذشته خود را حفظ کنیم. درگذشته وقتی از جاده نیشابور وارد مشهد می‌شدیم حرم امام رضا را به راحتی از روی تپه سلام که در نزدیکی خواجه مراد بود، می‌دیدیم. ولی امروز اطراف حرم آنقدر ساختمانهای بلند ساخته‌اند که دیگر حرم در بین آنها گم شده است. هر بار که می‌آیم مشهد بخشی از آنچه به یاد دارم از بین رفته است. از آن مشهدی که من به یاد دارم چیز زیادی بر جای نمانده است. این بلایی است که دارد سر بسیاری از شهرهای ما می‌آید.

این جملات را که می‌نوشتم به نظرم رسید که نباید فقط در غم از دست دادن چیزهای خوب زانوی غم به بغل گرفت. این به این معنی است که امروز نیز ما از نعمت‌هایی برخوردار هستیم که قدر آنها را نمی‌دانیم. فقط باید به اطراف خود با دقت بیشتری نگاه کنیم.

 



Saturday, August 26, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

مشهد

در طول تابستان فرصت نشد برویم مشهد. کلاسهای تابستانی بچه‌ها و کارهای متفرقه این سفر را به تعویق انداخت. بالاخره امروز عازم هستیم. یک هفته مشهد خواهیم بود و انشاءالله آخر هفته دیگر بر می‌گردیم. سعی خواهم کرد در طول مسافرت اگر موقعیت پیش آمد یادداشت بگذارم.

مشهد رفتن برای بسیاری از غیر مشهدی ها به قصد زیارت است. اما برای من، بازگشت به ریشه‌ها و خاطره‌ها است. زیارت امام رضا هم بخشی از همین ریشه‌ها است.

"زندگی آنچه زیسته‌ایم نیست

بلکه چیزی است که به یاد می‌آوریم

تاروایتش کنیم."

(گابریل گارسیا مارکز)



Friday, August 25, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

آیا من معتادم!

مطلب زیر در مورد اعتیاد به اینترنت را عالیه فرستاده:

در خبر ها آمده است که "اعتیاد آنلاین" یک مدل جدید از اعتیاد است که به سرعت در جوامع مختلف در حال توسعه است!

استفاده بیش از حد و بیمار گونه از اینترنت علاوه بر دور شدن فرد از خانواده و دوستان، موجب بروز یک سری اختلالات رفتاری یا شخصیتی می شود که "اعتیاد آنلاین" نام دارد. اینها افرادی هستند که از کامپیوتر بیش از حد استفاده کرده  و یک کشش بیمار گونه به این تکنولوژی نو پا دارند. در کشورهای آمریکا و چین مراکز درمان "اعتیاد آنلاین" دایر گردیده است!

دکتر "کیمبولی یانگ" مدیر مرکز اعتیاد آنلاین در انگلستان، یک شیوه جالب جهت تعیین خطر ابتلا به اعتیاد آنلاین طراحی کرده است. در این شیوه که به صورت یک پرسشنامه است چنانچه شما به 5 سوال از 7 سوال زیر پاسخ مثبت دهید در معرض خطر اعتیاد اینترنتی قرار خواهید داشت:

1-      آیا شما دارای یک احساس بیش مشغولی با اینترنت هستید؟

2-      آیا شما یک احساس نیاز شدید به استفاده از اینترنت برای یک مدت زمان طولانی جهت دستیابی به آرامش و رضایت هستید؟

3-      آیا شما تلاشهای مکرر و نا موفقی در زمینه کنترل یا قطع مصرف اینترنت دارید؟

4-      آیا شما خیلی بیشتر از زمانی که می خواستید آنلاین باشید در اینترنت باقی می مانید؟

5-      آیا شما در اثر استفاده مکرر ومداوم از اینترنت از اینترنت یک رابطه خصوصی، یک موقعیت شغلی ویا تحصیلی را به خطر انداختید؟

6-      آیا شما به اشتغال بیش از حد ودرگیریتان با اینترنت به خانواده ویا سایرین دروغ گفته اید؟

7-      آیا شما از اینترنت به عنوان ابزاری جهت فرار از مشکلات  ویا آرام کردن احساساتی نظیر درماندگی،گناه، اضطراب و یا افسردگی استفاده می کنید؟



Wednesday, August 23, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

به نام پدر

عید مبعث مبارک باد.

در طی این سالها فیلمهای حاتمی کیا جایگاه خاصی برایم داشته، به خصوص اگر پرویز پرستویی در آن نقش ایفا کند. بنابراین طبیعی است که نباید فیلم "به نام پدر" را از دست بدهم. دیشب رفتیم به دیدن این فیلم، و همان طور که انتظار می‌رفت حاتمی کیا با ظرافت خاصی و با آن نگاه واقع بینانه خود به جنگ و طبعات آن پرداخته بود. یکی از مشخصات فیلمهای حاتمی کیا این است که به موضوع جنگ یک سویه، شعاری و غیر واقعی نمی‌پردازد.

فیلم به نام پدر، داستان پدری است که می‌خواهد جنگ را پشت سر بگذارد، می‌خواهد زندگی دیگری را شروع کند. و دختری که جنگ را فقط از آن پدر و همرزمان او می‌داند. غافل از اینکه جنگ و طبعات آن دامان همه را می‌گیرد. مشخصه اصلی فیلم به نام پدر داستان پردازی و کارگردانی خوب حاتمی‌کیا است. اما داستان فیلم با بازی خوب پرستویی، مهتاب نصیرپور و گل‌شیفته فراهانی زنده می‌شود. دیدن این فیلم را به همه به خصوص علاقمندان آثار حاتمی کیا توصیه می‌کنم.



Tuesday, August 22, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

Objectivity

دیشب به یک جلسه دعوت شدم که خاطرات گذشته را برایم زنده کرد. تعدادی از دوستان انجمن اسلامی امریکا هر از چند گاهی دور هم جمع می‌شوند و ارتباط خود را حفظ کرده‌اند. من به دلایل متعدد کمتر قادر بوده‌ام در جمع آنها شرکت کنم. دیروز از طریق یکی از دوستان قدیمی خبردار شدم که محمد العاصی میهمان جلسه آنها است، بنابراین برنامه‌ریزی کردم که در این جلسه شرکت کنم. علاوه بر محمد العاصی، ظفر بنگاش نیز میهمان این جلسه بود. محمد العاصی امام جمعه مسجد واشنگتن بود که در اواخر دهه ۷۰ و یا اوایل دهه ۸۰ میلادی، سعودی‌ها کنترل مسجد را از دست او در‌ آوردند و او نماز جمعه را در خیابان مقابل مسجد برگزار می‌کرد. ظفر بنگاش صاحب نشریه Crescent International بود که در آن موقع در لندن به چاپ می‌رسید و در حال حاظر پایگاه آن در تورانتو کانادا است. محمد العاصی و ظفر بنگاش هر دو سنی هستند اما طرفدار انقلاب ایران بودند و ما معمولن از آنها به مناسبتهای مختلف برای سخنرانی دعوت می‌کردیم. به هر حال حضور در این جمع و اقامه نماز به امامت محمد العاصی خاطرات زیادی را برایم زنده کرد.

اما هدفم از این نوشته تجدید خاطرات نبود بلکه می‌خواستم برداشت خودم را از جلسه دیشب بیان کنم. در آغاز جلسه محمد العاصی و ظفر بنگاش هر کدام حدود نیم ساعت نظرات خود را در مورد وقایع مختلف از جمله شرایط مسلمانان در امریکا و کانادا و جنگ لبنان بیان کردند. محور اصلی صحبت آنها در باره جنگ لبنان، پیروزی حزب الله و شکست امریکا و اسرائیل بود. محمد العاصی نمونه‌های مختلفی از تاکتیکهای حزب‌الله و ضعف نیروهای اسراییلی و شکست استراتژی امریکا را در منطقه بیان می‌کرد. ظفر بنگاش نیز از کمبود آزادی در امریکا و کانادا صحبت ‌کرد.

صحبتهای این دو دوست قدیمی خاطرات جلسات در امریکا را برایم زنده کرد. نگاهی به اطراف اتاقی که در آن جلسه برگزار می‌شد انداختم. قیافه‌ها همه آشنا بود. مثل این بود که در یکی از اتاقهای دانشگاه برکلی یا دیویس نشسته‌ایم. با این تفاوت که چین و چروک صورتها بیشر، مو ها سفیدتر و هیکلها کمی فربه‌تر شده بود. با سخنان احساسی محمد العاصی و ظفر بنگاش لبخند بر لبها جاری می‌شد. سرها به نشانه تأیید تکان می‌خورد. جلسه‌ای با حضور انقلابیون قدیمی من را نیز تحت تأثیر قرار داده بود. من نیز یکی از آنها بودم.

اما در درونم احساس عجیبی داشتم. از طرفی احساسات بر من غلبه می‌کرد و من را به گذشته می‌برد و از طرف دیگر عقل، تجربه و چشیدن سرد و گرم در ایران و مقایسه واقعیت جامعه ما و امریکا بر من نهیب می‌زد. صحبتهای مقدماتی العاصی و بنگاش تمام شد و نوبت به سئوال و جواب رسید. سئوالات و نظرات حاضرین در جلسه نیز در تأیید صحبت سخنرانان بود. اما من هنوز در افکار خود غوطه‌ور بودم و اینکه در این جمع انقلابی چگونه می‌توان حرف از عقل و منطق زد. چگونه می‌توان گفت که باید در تحلیل واقعیات بی‌طرف بود. اگر نباشیم محکوم به شکست هستیم. ممکن است در این نبرد (مقاومت) پیروز میدان باشیم، اما آیا جنگ بزرگتر را نیز برده‌ایم؟ اما گفتن این نکات آسان نیست. چرا که خیلی زود متهم می‌شوی. متهم به حمایت از دشمن.

در این افکار غرق بودم که ناگهان صدای مرد جوانی از پشت سر توجهم را جلب کرد. انگلیسی را روان و سلیس با لهجه امریکایی صحبت می‌کرد. به عقب برگشتم که چهره او را ببینم. ریش آراسته و نسبتن بلندی داشت. به نظر ۱۹ یا ۲۰ ساله می‌آمد. می‌گفت دو سئوال دارد. سئوال اول در مورد مقاومت حزب‌الله بود. او از محمد العاصی پرسید که فکر نمی‌کند در تحلیلهایش در رابطه با اسرائیل و امریکا آنها را دست کم گرفته است؟ دست کم گرفتن آنها دو خطر دارد. اول اینکه مطابق با واقعیات نیست و دوم اینکه باعث خواهد شد در مقابله با آنها در آینده دچار ضعف شویم. به عبارت دیگر ما می‌گوییم که امریکا و اسرائیل حزب‌الله را دست کم گرفته‌اند. آیا ما نیز دچار همین اشتباه نشده‌ایم؟ سالهاست که ما ادعا می‌کنیم که سیاستهای امریکا در جهان شکست خورده است. در زمان جنگ ویتنام فکر می‌کردیم کار امریکا تمام است. در زمان انقلاب ایران تصور ‌کردیم زمان حضور امریکا در منطقه به پایان رسیده است. آیا بهتر نیست که در تحلیل‌های خود به واقعیات توجه داشته باشیم و بیطرفی (objectivity) را رعایت کنیم؟ عدم توجه به واقعیات بیش از هر چیز به ضرر خود ماست. سئوال دوم از ظفر بنگاش در رابطه با محدودیت آزادیها در امریکا و کانادا بود. او گفت از پدرش که سالها پیش در امریکا دانشجو بوده است در مورد تظاهرات ضد اسرائیلی و ضد سیاستهای امریکا چیزهای زیادی شنیده ‌است و خود نیز از این تظاهرات در امریکا خاطراتی دارد. به یاد دارد که فریاد می‌زدیم مرگ بر اسرائیل و پرچم اسرائیل را می‌سوزاندیم. شعار دادن بر ضد سیاستهای امریکا امری عادی بود. او گفت بیاییم کمی عادل باشیم. آیا ما در کشورهای اسلامی چنین امکانی را داریم. او سپس کتابی را نشان داد که با روزنامه جلد کرده بود و پرسید: آیا من حق دارم هر کتابی را بخوانم؟ آیا آقای سروش حق دارد در مورد اسلام و مدرنیته در حسینیه ارشاد سخنرانی کند و یا اینکه به دلیل تهدیدهایی که به او شده باید از سخنرانی خود صرف نظر کند؟

پس از شنیدن صحبتهای این جوان جسور نفس راحتی کشیدم. او بار سنگینی را از دوش من برداشته بود. بعد از جلسه متوجه شدم که پدرش همزمان با من در امریکا دانشجو بوده است و در حال حاضر او دانشجوی علوم سیاسی در یکی از دانشگاههای تهران است. از او تشکر کردم.



Sunday, August 20, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

جای شُکر دارد

بعضی مواقع یادمان می‌رود راجع به چیزهای خوبی که داریم و نعمتهایی که داریم فکر کنیم و خدا را شکر کنیم. در یادداشت قبلی اشاره کردم که دو روزی را اصفهان بودم برای یک کارگاه آموزشی در رابطه با بحث مراکز رشد. این کارگاه در ادامه کارگاههای قبلی برای مدیران مراکز رشد با حضور دو کارشناس خارجی یک نفر از استرالیا و یک نفر از آفریقای جنوبی برگزار شده بود. کارگاه به زبان انگلیسی ارائه می‌شد. نقش من تلفیقی از اداره جلسه، ترجمه مطالب مهم و ارائه تجربه‌ها کشور خودمان در مورد مباحث بود. بسیاری از دوستان از نحوه اداره کارگاه راضی بودند و من هم خیلی از این کار لذت بردم. از دوستانی که من را دعوت کرده بودند تشکر کردم. احساس می‌کنم همین که گاهی فرصتی پیش می‌آید و می‌توانم کاری را انجام بدهم که مفید است و دیگران از آن بهره می‌برند نعمت بزرگی است و باید خدا را شکر کرد.

 



Saturday, August 19, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

پرستو

دوستان اصفهانی احتمالن می‌دانند که در این دو روز گذشته (چهارشنبه و پنجشنبه) درگیر اداره یک کارگاه آموزشی بودم. روزهای طولانی و خسته کننده‌ای بود اما از این کار خیلی لذت بردم.

یک شعر خوب برای این روز جمعه از فریدون مشیری انتخاب کردم.

 

ستاره گم شد و خورشید سر زد

پرستویی به بام خانه پر زد

در آن صبحم صفای آرزویی،

شب اندیشه را، رنگ سحر زد.

 

پرستو باشم و از دام این خاک

گشایم پر به سوی بام افلاک

ز چشم انداز بی‌پایان گردون

درآویزم به دنیایی طربناک.

 

پرستو باشم و از بام هستی

بخوانم نغمه‌های شوق و مستی

سرودی سرکنم با خاطری شاد

سرود عشق و آزادی پرستی

 

پرستو باشم و از بامی به بامی

صفای صبح را گویم سلامی

بهاران را برم هر جا نویدی

جوانان را دهم هرسو پیامی

 

تو هم روزی اگر پرسی ز حالم

لب بامت ز حال دل بنالم

وگر پروا کنم بر من نگیری

که می‌ترسم زنی سنگی به بالم!

 



Friday, August 18, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

حق دانستن

برای کسانی که هر از چند گاهی کتابی می‌خوانند و وقت آزاد خود را ترجیح می‌دهند به مطالعه مطالب متنوع بگذرانند، هیچ چیز سخت‌تر از سانسور نیست. در کشور ما هستند کسانی که معتقدند افرادی مثل من و شما نباید به هر مطلبی دسترسی داشته باشیم، چون احتمالن به قدرت تشخیص ما اطمینان ندارند. احساس می‌کنند ما را باید از گزند مطالب "بد" محافظت کنند. این است که ما حق خواندن همه نوع کتابی را نداریم. و به همین دلیل است که مقاله اکبر گنجی سانسور می‌شود. صحبتهای سید علی صالحی را در این رابطه مناسب دیدم. (با تشکر از عالیه به خاطر ارسال مطلب)

سيد علي صالحي: در 27 سال اخير ، هيچ دوره‌‏اي اين همه كينه ورزانه نبوده است
یکشنبه، 15 امرداد 1385

در 27 سال اخير ، هيچ دوره‌‏اي اين همه كينه ورزانه نبوده است ، دايره مميزي كتاب ، هم اكنون وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي را به انبار كتاب‌‏ها تبديل كرده است.

"سيد علي صالحي" درباره قول هاي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي درباره مبارزه با هر نوع بي عدالتي در حوزه فرهنگ و هنر گفت ‌‏: فكر مي‌‏كنم در جامعه امروز ما ، واژه تاسف بيشترين مصرف ممكن را دارد . من هم متاسفم براي چنين روزگار عبوسي ! وقتي كه نتيجه شعار مهرورزي دولتي ، برخورد با دانشجويان و زنان از آب درمي‌‏آيد و وقتي دستاورد قول مردانه آوردن پول نفت بر سر سفره فقيران ، چيزي جز توزيع فقر نباشد ، طبيعي است در چنين شرايطي ، فرهنگ و كتاب و هنر هم به چه سرنوشتي دچار مي‌‏شود.

وي تصريح كرد : وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي احتمالا بر اين باور است كه شعر ، كلام و نوشته‌‏هاي ما موجبات فقر و نكبت را پيش آورده است . احتمالا معتادان ميليوني بعد از مطالعه دقيق آثار ما از صراط مستقيم منحرف شده اند . فساد ، فحشاء ، فقر ، بي‌‏كاري و اختلاف فاحش طبقاتي ، ركود ،‌‏ تورم ، گراني كمر شكن ، سقوط بي سوال محرومان در اعماق گرسنگي و بي پناهي و همه و همه زير سر كلمات ما است.

صالحي با اشاره به ميليون‌‏ها ايراني كه زير خط فقر زندگي مي‌‏كنند ، گفت‌‏ : اين آمار همين دولت است ، نه تشويش اذهان عمومي و تبليغ عليه اين و آن . پرسش من اين است كه آثار ما در 3 هزار صفحه چگونه مي‌‏توانند ، اين همه ويراني به بار آورد‌‏؟ وي اظهارداشت ‌‏: در 27 سال اخير ، هيچ دوره‌‏اي اين همه كينه ورزانه نبوده است . دايره مميزي كتاب در وزارت ارشاد ، آن را به انبار كتاب تبديل كرده است، ناشراني را مي‌‏شناسم كه همه اندوخته خود را روي كار كتاب گذاشته و همه دستاورد او در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به گروگان زمان درآمده است ؛ چرا ؟ چرا به اين ياس عمومي دامن مي‌‏زنند؟ معناي مهرورزي فرهنگي اگر اين است ، واي اگر از پس امروز بود فردايي . اگر مبارزه با بي عدالتي در حوزه فرهنگ و هنر اين است كه من به تمام معناها و تعاريف شناخته شده در اين امور شك خواهم كرد.
صالحي با بيان اين نكته كه الفبا و ادبيات سياسي را بايد از نو تعريف كرد ، گفت ‌‏: متاسفانه تمام كساني كه در پي راي و مقام هستند ، قبل از اين كه به جايي برسند حرف‌‏هايي مي‌‏زنند . اما پس از آن يك نفر ديگر مي‌‏شوند . پس چه كسي به اخلاق سياسي پاسخ مي‌‏دهد ؟ اگر سياست اخلاق‌‏پذير نيست‌‏ ، مروت انساني خود را احياء كنيد. صالحي با اشاره به اينكه شيوع افسردگي فرهنگي به نفع هيچ‌‏كس نيست ، ادامه داد : ما مي‌‏نويسيم كه نكبت ، فقر ، فحشاء ، رنج و گرسنگي نباشد . ما به نفع آزادي و عدالت مي نويسيم تا روياهاي ما از جنس صلح و سعادت باشد ، نه دشمني و نفرت افكني.
اين شاعر ، در خصوص وعده هاي مبتني بر توزيع عادلانه امكانات براي هنرمندان گفت‌‏ : اگر مقصود از اين مساله ، توزيع عادلانه امكانات ميان خودي‌‏ها باشد ، بله تاحدودي به قول خود عمل كرده است ؛ حداقل از طريق رسانه ها و يا بالعينه ، مي‌‏بينيم كه پشت سر هم كانون‌‏هاي فرهنگي ، بنيادهاي قلمي ، گروه ها و تشكلات فرهنگي دولتي تاسيس شده ، اما هرگز فعال نمي‌‏شوند و اگر هم فعال‌‏شوند ، تاثيرگذار نيستند و به اعتبار اجتماعي نمي رسند . سمينار ، كنفرانس ، مجمع عمومي ، چاپ چندين جلد كتاب ، تصرف مكاني ميلياردي ، سوخت هزينه هاي مالي ، بزرگداشت ، شب شعر ، شب داستان ‌‏، تبليغات در رسانه هاي دولتي ، سفرها و دعوت‌‏ها هست ، ولي هرگز به آن جايگاه كه بايد نمي رسند.
وي با اشاره به اين كه نفس و ذات هنر در اعتراض و نقد نهفته است ، اظهار داشت : اگر عدالت اين است كه هر منتقد و مخالف و اهل قلم مستقل و شرافتمندي را به زاويه‌‏اي منزوي ‌‏اش كنند ، اعطاي امكانات پيشكش ، بي‌‏شك عدالت به نحو احسن رعايت شده است . واي به دولتي كه نتواند سخن منتقد و مخالف خود را بشنود.

صالحي در خاتمه ، در خصوص سانسور و اعمال آن بر رسانه‌‏ها اظهارداشت : سانسور و اعمال سانسور بر رسانه‌‏ها در حدي است كه اگر كار مثبتي هم شده باشد ، شايد سانسور شده است. اين سانسور، حاكم و محكوم را مي‌‏بلعد . من خبر ندارم و حتي حاضر نيستم كه براي چانه زدن و پي‌‏گيري سرنوشت آثار توقيف شده خود به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي نزديك شوم ! البته وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي هم نمي‌‏تواند ، با گلايه از كارمندان آن اداره و وزارتخانه ‌‏، تقصيرات را متوجه ديگران بداند . مسووليت‌‏پذيري در سطح ملي با عامل انسداد شدن خيلي تفاوت دارد . پشيماني بزرگي در پيش است.

منبع: ايلنا

آزادشان كنيد!-شعر تازه‌اي از: سيد علي صالحي

براي چيدن آخرين جمله جهان
كلمه كم آورده‌ام،
لطفاً حروفِ روشنِ رازداران را آزاد كنيد!

آزادشان كنيد!
آنها فرزندانِ فرصت‌گريزِ هزاره نان‌اند،
كه در پايداريِ خويش
جهان را از پير شدن بازمي‌دارند.

آزادشان كنيد!
پرستويي كه امروز قفس‌نشينِ شماست
فردا عقابِ قفل‌شكني خواهد شد
كه به قله مِه گرفته قاف هم قناعت نخواهد كرد.

آزادشان كنيد!
آنها كامل‌ترين كمربستگانِ باران‌اند،
كه ما رؤياهايِ بي‌گرگِ خويش را
در آهوترين پيراهنِ بي‌فريب‌شان شسته‌ايم.

آزادشان كنيد!
پروانه‌اي كه از آخرين آوازِ آتش گذشته است
ديگر از گُر گرفتنِ برباد رفته خود
نخواهد ترسيد.
تنها در تلاوتِ مخفي‌ِ ما تكثير خواهد شد؛
مثل ستاره در آسمان
ترانه در كوه وُ
كلمه در كتاب.

هي رفته بر آب، درياب!
آخرين جمله جهانِ ما
علاقه به آزاديِ آدمي‌ست
كه در چيدنِ چلچراغِ آن
كلمه كم نمي‌آوريم.

(قرائت شده بر مزار هوشنگ گلشيري)



Wednesday, August 16, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

آپارتاید جنسی

اکبر گنجی اخیرن مقاله نسبتن طولانی و جالبی را در رابطه با حقوق زنان نوشته که نکات جالبی در آن است. متاسفانه امکان درج کامل این مقاله در اینجا نیست، اما توصیه می‌کنم آن را مطالعه کنید. با توجه به سانسورهای موجود، اگر علاقمند بودید می‌توانم یک نسخه از آن را برایتان ارسال کنم. قسمتی از این مقاله که در رابطه با راههای مقابله با این تبعیضها است را در اینجا می‌آورم:

"اکنون خوبست به پرسش سوّم بپردازيم: براي مقابله با آپارتايد جنسي چه بايد بکنيم؟

من معتقدم که کار مقابله را بايد دست کم در سه جبهه اصلي آغاز کرد: جبهه فرهنگي، جبهه حقوقي، و جبهه سياسي. مايلم در اين باره مختصراً نکاتي را بيان کنم.

کار در جبهه فرهنگي: به گمان من براي بهبود وضعيت زنان در جامعه ايراني ما بيش از هر چيز به کار فرهنگي نيازمنديم. تمام قوانين تبعيض آميزي که عليه زنان وجود دارد ناشي از تصوير خاصي از "زن" و "زن بودن"، و "مرد" و "مرد بودن" است. مادام که اين تصوير در جامعه و خصوصاً در خانواده هاي ما وجود دارد، وضعيت زنان ما به طور جدّي بهبود نخواهد يافت. اين تلقي خاص از زنان در ادبيات و سنت ديني و غيرديني ما ريشه هاي عميق دارد، و ثمره طبيعي آن نظامهاي حقوقي تبعيض آميز عليه زنان بوده است. بنابراين، نخستين وظيفه ما اين است که اين تصوير را بشناسيم، و آن را مورد نقد قرار دهيم. به گمان من مهمترين ويژگيهاي تصوير سنتي از زنان را مي توان از اين قرار دانست:

يکم. مطابق تصوير سنتي ( که در منابع ديني و غير ديني به يکسان وجود دارد) تفاوت ميان زنان و مردان بسيار فراتر از تفاوتهاي فيزيکي و آناتوميک است. دختران و پسران براي کسب دانش و انواع مهارتهاي فنّي از قابليتهاي يکساني برخوردار نيستند. مطابق اين تلقي، زنان از قوّه عقل و استدلال بهره کافي ندارند، و بيشتر عاطفي و غريزي اند. به همين دليل است که در سراسر ادبيات سنتي ما زنان نماد "نفس"، و مردان نماد "عقل" بشمار مي رفتند.

دوّم. مطابق تصوير سنتي، تفاوتهاي جسمي، ذهني، و رواني ميان زنان و مردان موجب مي شود که زنان و مردان بنا به طبيعت نقشهاي متفاوتي را در جامعه و خانواده اشغال کنند. البته طبيعي است که در نظام سلسله مراتب اجتماعي (خواه در خانه و خواه در جامعه) مردان بايد در رأس قرار گيرند، زيرا جامعه سالم مثل انسان سالم است، و در يک انسان سالم عقل است که بر قواي نفساني (که از جنس غرايز و عواطف اند) حکم مي راند.

سوّم. در اينجا نظريه عدالت پيشينيان ما هم به ميان مي آيد و تبعيض عليه زنان را توجيه مي کند. مطابق تعريف قدماي ما "عدالت" عبارت است از آنکه هر چيزي را در جاي طبيعي خود قرار دهيم. بنابراين، اگر وضعيت طبيعي زنان اين است که تابع و در خدمت مردان باشند، شرط عدالت اين است که زنان را در چنان موقعيتي قرار دهيم. به بيان ديگر، مطابق تصوير سنتي از "زن" و "زنانگي"، تسلط مردان بر زنان اقتضاي عدالت هم هست.

چهارم. بنابراين، مطابق تصوير سنتي، شيوه صحيح تربيت فرزندان اين است که پسران را براي نقشهايي که به طور طبيعي براي آن مناسب اند( يعني مديريت، سرپرستي، رهبري، و امثال آن ) بپرورانيم، و دختران را هم براي نقشهاي طبيعي زنانه (يعني بچه داري، خانه داري، فرمانبرداري، و امثال آن). به همين دليل است که سعدي "زن خوب" و ايده آل را زني مي داند که گوش به فرمان شوهرش است، و خود را براي همسرش محفوظ نگه مي دارد، و غايت زندگيش اين است که نه خود بلکه شوهرش را "پادشاه" کند! زن خوب فرمانبر پارسا / کند مرد درويش را پادشا.

پنجم. مطابق تصويرسنتي، تفاوتهاي حقوقي ميان مردان و زنان ريشه در تفاوتهاي حقيقي آنها دارد. يعني چون مطابق تصوير سنتي، زنان در نسبت با مردان به لحاظ طبيعي در وضعيت فروتري قرار دارند، به لحاظ حقوقي هم نمي توانند از حقوق انساني برابر با مردان بهره مند شوند.

ششم. هر تغييري در نظم طبيعي خانواده و جامعه به نتايجي کاملاً ويرانگر مي انجامد، و مايه فساد و تباهي همه از جمله زنان مي شود. زنان بايد به نقش خود که عبارت است خدمت به مردان رضايت دهند.

روشن است که تا اين تصوير در ذهنيت جامعه ما وجود دارد، تغيير قوانين به تنهايي گرهي از کار فروبسته زنان ما نمي گشايد. به نظر من، ما بايد کار فرهنگي براي احقاق حقوق زنان را از خانه هاي خود و نيز کودکستانها، مدارس، کتابهاي درسي و شيوه هاي آموزشي در تربيت فرزندان خود آغاز کنيم."

 



Monday, August 14, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

مناظر شمال

جواهرده به غیر از آب و هوا خوب و مناظر زیبا، چند جای دیدنی هم دارد. در ۵ کیلومتری جاده رامسر به طرف جواهرده یک چشمه آب معدنی در کنار رودخانه است. برای رسیدن به چشمه باید ماشین را در پارکینگ کنار جاده پارک کرد و مسافتی حدود یک کیلومتر را کنار رودخانه پیاده طی کرد. مسیر زیبا و جالبی است. در اطراف جواهر ده هم چند جای دیدنی وجود دارد. یکی صیقل محله است که منطقه مرتفعی است و از آنجا می‌توان جواهرده و مناظر اطراف آن را دید. دیگری آبشار است که در این سفر ما فرصت رفتن به آنجا را پیدا نکردیم. جای جالب دیگر دریاچه قو است که در حقیقت یک برکه کوچک در میان کوهها است. چند عکس از این مناطق را زیر می‌آورم.

 Resize of IMGP2018.jpg (97022 bytes) رسوبات قرمز اطراف آب معدنی

 Resize of IMGP2002.JPG (232961 bytes) رودخانه نزدیک آب معدنی

 Resize of IMGP1947.jpg (213151 bytes) نمای جواهرده از صیقل محله

 Resize of IMGP1890.jpg (220208 bytes) دریاچه قو

 Resize of IMGP1928.JPG (292762 bytes) دریاچه قو

 Resize of IMGP1938.JPG (154191 bytes) مسجد قدیمی جواهرده

 Resize of IMGP2034.JPG (131367 bytes) منظره‌ای از دریا

 Resize of IMGP1878.JPG (257514 bytes) بدون شرح



Sunday, August 13, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

جاده‌های شمال

برای کسانی که به شمال سفر می‌کنند به غیر از دریا، جاده‌های شمال پر از زیبایی و خاطره است. چند جاده کوهستانی در استانهای مازندران و گیلان جایگاه خاصی دارند. به نظر من زیباترین آنها جاده کلاردشت به عباس آباد است. بعد از آن جاده‌های رامسر به جواهرده و فومن به ماسوله قرار دارد.

چند عکس از جاده‌های شمال برای تجدید خاطره:

IMGP1858.JPG (2565898 bytes) جنگلهای جاده کلاردشت

IMGP1869.JPG (2308183 bytes)جنگلهای جاده کلاردشت

IMGP1990.JPG (2132106 bytes)جنگلهای جاده جواهرده

IMGP1997-2.jpg (1129528 bytes)رودخانه کنار جاده جواهرده

IMGP1978.jpg (849676 bytes)ارتفاعات اطراف جواهر ده، بالاتر اط خط جنگل

IMGP1950.jpg (951774 bytes) جواهرده  



Saturday, August 12, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

بازگشت

از سفر شمال برگشتم با یک عالم احساس و خاطره. سفر خوبی بود و خوش گذشت. راجع به سفر بیشتر خواهم نوشت، اما فعلن این شعر قشنگ را از آرش فرزام صفت که سایه فرستاده داشته باشید.

دستي‌اي برگها تكان بدهيد                        جاده‌ها را به ما نشان بدهيد

به پرستوي عاشق پرواز                             كاش يك تكه آسمان بدهيد

رنگ و بوي بهار مال شما                           غنچه‌ها را به كركسان بدهيد

بله! حق با شماست، غربتيم                     مي‌روم، مي‌روم امان بدهيد

ميزبانان مگر قرار نبود                                 جاي خوابي به ميهمان بدهيد

جاي مرهم بعيد نيست اگر                         نوشداروي شوكران بدهيد

ديگر اينجا درنگ جايز نيست                       دستتان را به دستمان بدهيد

دست بالاي دست بسيار است                    دستي‌اي برگها تكان بدهيد

 



Thursday, August 10, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

جواهرده

قصد دارم از این چند روز تعطیلی استفاده کنم و با خانواده سفری را به شمال داشته باشیم. چند سال است که جواهرده نرفته‌ایم. این روستای زیبا و ییلاقی در ارتفاعات البرز قرار دارد و از هوای شرجی کنار دریا در آنجا خبری نیست. برای رسیدن به جواهرده باید ۲۵ کیلومترجاده پرپیچ و خم کوهستانی را از رامسر به طرف جنوب طی کنیم. جاده‌ای که از میان جنگلهای انبوه شمال می‌گذرد. در فصلهای بارانی، معمولن برای رسیدن به جواهرده از چند لایه ابر عبور می‌کنیم. شبهای جواهرده حتی در تابستان سرد است به طوری که در موقع خوابیدن باید از پتو استفاده کرد. جای شما خالی دفعه قبل که جواهرده‌بودیم یک ویلای خیلی قدیمی از طریق یکی از دوستان در اختیار ما قرار گرفت. از آن ویلاهایی که دیوار خیلی ضخیم دارد و قسمت پایین آن در گذشته محل نگهداری گوسفندان بوده است. اتاقهای این ویلا دارای دو پنچره درونی و بیرونی بود. به هر حال دفعه قبل که خیلی خوش گذشت تا ببینیم این بار چه پیش آید. اگر امکان دسترسی به اینترنت پیدا کردم، یادداشت خواهم گذاشت. اما عکس باشد تا اینکه از مسافرت برگردم. عید همگی مبارک و تعطیلات خوبی داشته باشید.



Monday, August 07, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

کتابخانه دیجیتالی گوگل

بعضی از پروژه‌های گوگل برایم خیلی جالب است. حتمن بسیاری از شما با Google Earth آشنا هستید. برنامه‌ای که عکسهای ماهواره‌ای همه کشورها را با تلفیق علائم جغرافیایی به صورت رایگان در اختیار کاربران گوگل قرار می‌دهد. اطمینان دارم این خدمات هزینه زیادی برای گوگل دارد، اما باعث جلب افراد زیادی به خدمات گوگل شده‌است. اخیرن خبری را سان شاین برایم فرستاد که گوگل طبق توافقی با دانشگاه کالیفرنیا در نظر دارد امکان جستجو در محتوی ۳۴ میلیون جلد کتاب در ۱۰ دانشگاه کالیفرنیا را در اختیار کاربران خود قرار دهد. این به معنی دسترسی به کل محتوی کتابها نیست بلکه فقط جستجو در محتوی کتابها است. این خبر بسیار خوبی برای محققین در سرتاسر دنیاست. امیدوارم این پروژه هرچه زودتر اجرایی شود. برای اطلاع بیشتر به متن خبر در اینجا مراجعه کنید.



Sunday, August 06, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

محمدی

هفته پیش چگونگی فوت اکبر محمدی را دنبال می‌کردم. مطلب زیر را در روزنامه اینترنتی روز از زبان یکی از همبندان اکبر خواندم. واقعن متأسف شدم.

يکي از همبندانش اين لحظات آخر را چنين توصيف کرده است:

"روي سينه اش داغ شده بود. مي گفت: قلبم درد مي کند. چيز خنکي بدهيد، بگذارم روي قلبم. يخ مي خواست. ضرر داشت، نداديم به او. ناراحتش مي کرد، يخ. بطريهاي آب خنک آورديم برايش. گذاشت زير پيراهنش، روي قلبش. پس از دقايقي بطري اول خنکي اش را از دست داد. بطري دوم را گذاشتيم روي قلبش. پاهايش را مالش مي داديم. 20 دقيقه پاي چپش را مالانديم. پاهايش عينهو چوب خشک شده بود. تکان نمي خورد. آب در بدنش نبود. بدنش خشک شده بود. لبهايش خشکيده بود. ترک خورده بود. چشمانش کور سو مي زد. نمي توانست جايي را درست ببيند. گفتيم اکبر جان دست بردار، بشکن اعتصابت را، داري خودت را مي کشي. گفت: رژيم بايد بداند که ما سگ نيستيم، انسانيم، کرامت داريم. خيلي ناراحت بود از دست مقامات بهداري. کاري برايش نکرده بودند. لحظه به لحظه حالش بدتر مي شد. چشمانش سياهي مي رفت. به سختي نفس ميکشيد. يکهو دادش رفت به هوا. همه بچه ها آمدند بالاي سرش. رنگش پريده بود. عضلاتش منجمد شده بود. نفسهايش به شماره افتاده بود. برديمش بالا، روي پاگرد. برانکارد را گذاشتيم روي زمين، نفس آخر را کشيد. نبض شريانش متوقف شده بود. داد زديم: تمام کرد....

از پارگرد 350 تا بهداري، 5 نفري زير برانکارد را گرفته بوديم، دوان دوان رسيديم به بهداري. گذاشتيمش روي زمين، چشمانش بازمانده بود. آرام نگاهمان مي کرد.مي دانستيم او رفته است، اما چشمانش داشت يک عالمه حرف مي زد با ما. لحظه اي بعد دکتر آمد بالاي سرش. گفتيم دکتر اکبر از دست رفت. دکتر قلبش را ماساژ داد. بهيار ديگري آمد بالاي سرش. کيسه هواي دستي را گذاشت روي بيني و دهانش. اکسيژن داد به او. لحظه اي بعد همه مان را از اتاق بيرون کردند.درها را بستند. مسئول شيفت زندان را صدا کردند. از بهداري تا بند مي زديم توي سرمان. رفت. اکبر رفت. رفت از دستمان. باورمان نمي شود."



Saturday, August 05, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

جمعه پرکار

این جمعه روز کار بود. ساعت ۴:۳۰ صبح از خواب بیدار شدم و ساعت ۵ از تهران حرکت کردم که برای شرکت در جلسه ساعت ۱۰ اصفهان باشم. جلسه اول تا ساعت ۴:۳۰ بعدازظهر طول کشید و از ساعت ۵:۳۰ تا ۷:۳۰ جلسه دیگری داشتم. توضیحی کوتاه برای اینکه چرا امروز مطلب نگذاشتم.



Friday, August 04, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

بخشش

این جمله را در یک فیلم شنیده بودم. یادم نیست کدام فیلم.

The things people in love do to each other, they remember. If they stay together, it is not because they forget, it is because they forgive.

خطاهایی که دوستان نسبت به هم انجام می‌دهند، هیچ وقت فراموش نمی‌شود. اگر آنها هنوز باهم هستند، به خاطر این است که همدیگر را می‌بخشند.



Thursday, August 03, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

نگاه دولتی

امروز روز شلوغی بود. اصلن به نظر نمی‌رسد تابستان است. هنوز بعضی از جلسات دست از سر ما برنداشته است. از سال گذشته در جلسات مربوط به تحقیق و توسعه یکی از شرکتهای دولتی شرکت می‌کنم. متأسفانه کسانی که وابسته به دولت هستند، همه چیز را با نگاه دولتی می‌بینند. هیچ حسی در مورد اینکه مردم خیلی بهتر قادر هستند در بسیاری از زمینه‌ها فعال شوند ندارند. فکر نمی‌کنند که بازدهی بخش خصوصی به مراتب بیشتر از بخشهای دولتی است. در زمینه‌های تکنولوژی این موضوع خیلی بیشتر قابل تأمل است. به عنوان نمونه فرض کنید ما در بخش تحقیقات کشاورزی به نتایجی دست یابیم که می‌تواند یک محصول جدید از آن بدست آورد. از این نقطه به بعد باید بخش خصوصی وارد شود و با سرمایه‌گذاری مناست باعث رشد و توسعه تکنولوژی و تولید ثروت در آن زمینه شود. اما متأسفانه بخشهای دولتی در کشور ما به بخش خصوصی اصلن اعتماد ندارد و احساس می‌کنند اگر بخش خصوصی وارد شود فقط عده‌ای خاص از آن سود می‌برند، بنابراین برای جلوگیری از این موضوع راه حل را هنوز درگیری بخش دولتی می‌دانند. به همین خاطر است که آثار دولت را در همه زمینه ها مشاهده می‌کنیم و بهره‌وری کارها در بخشهای دولتی بسیار پایین است. معتقدم این نگاه اثرات نفت است. پول آسان نفت به دولت اجازه داده است که همه چیز را در کنترل خود در‌آورد.

 



Wednesday, August 02, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

اخبار تأسف بار

 دیروز و امروز سر خط خبرها را در روزنامه و سایتهای خبری اینترنتی نگاه می‌کردم. آسان نمی‌توان از کنار این همه خبرهای بد در مورد جنگ و خونریزی و کشت و کشتار و غیره گذشت. جنگ لبنان و کشتار انسانهای بی‌گناه از یک طرف، مرگ اکبر محمدی در زندان و قطعنامه شورای امنیت در مورد پرونده انرژی هسته‌ای ایران از طرف دیگر خبرهای خوبی نیستند. اما چه می‌توان کرد؟ فقط باید گفت که ما بی‌تفاوت نیستیم. باید امید داشت که اوضاع بهتر خواهد شد. فعلن که دنیا در دست جنگ خواهان می‌چرخد. اما آن چیزی که جای تأسف دارد این است که در محیطی قرار گرفته‌ایم که اخبار خیلی یکطرفه به ما می‌رسد.



Tuesday, August 01, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

آینه

در جایی میان خواب و بیداری،

در دنیایی غیر واقعی،

خود را در آینه درون نما دیدم،

بدون حجاب،

لخت و عریان.

 

زشتیهای درونم نمایان بود.

از آنچه دیدم،

ترسیدم،

به خود لرزیدم،

به زشتی‌های خود شرم کردم.

 

خود ر ا پنهان کردم.

اما،

از خود چگونه می‌توان پنهان شد؟

پنهان شدن دوای درد نیست.

باید که شجاع بود،

به قبول اشتباه.

 

انسان هستیم،

فرزند آدم،

همان که از بهشت رانده شد.

انسان جایز الخطا است.

 

خداوندا،

شاکرم که مرا انسان قرار دادی،

نه فرشته.

حق انتخاب و اشتباه دارم،

و این بزرگترین هدیه تو به من است.

و تو بخشنده و مهربانی.

(مکا)



توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک]