<body onclick="dynOutline()" language="Javascript1.2">

کار کارشناسی به روش ...

امروز صبح خبری را از رادیو شنیدم مبنی بر اینکه از دیروز ساعت رسمی در بسیاری از کشورها از جمله کشورهای اروپایی تغییر کرده است. تغییر ساعات به منظور صرفه‌جویی در مصرف انرژی انجام می‌شود و این کار در کشور ما نیز تا سال قبل انجام می‌شد. اما از آنجا که این دولت باید با همه استانداردهای موجود و به هر قیمتی متفاوت باشد، تصمیم بر آن شد که ساعات رسمی در کشور ما تغییر نکند. این هم از همان تصمیمات ناگهانی و ضربتی دولت جدید بود. شش ماه پیش اعلام شد که کار کارشناسی لازم در این مورد انجام و نتیجه آن اعلام خواهد شد. در اخبار امروز رادیو، نتایج مربوط به میزان صرفه‌جویی در مصرف انرژی در کشورهای دیگر را نیز اعلام نمود. اعداد و ارقام دقیق را به خاطر ندارم، اما برای کشورها اروپایی در مجموع صحبت از میلیارد دلار و برای بعضی از کشورهای کوچک صحبت از چند صد میلیون دلار بود.

بعد از این خبر مصاحبه‌ای با وزیر نیرو پخش شد. ایشان در این مصاحبه اعلام کرد که نتیجه کار کارشناسی در ایران نشان داده است که عدم تغییر ساعت رسمی در ایران هیچ تأثیری در مصرف انرژی در کشور نداشته است. آمار مصرف در طول شش ماه گذشته تقریبن مشابه آمار مصرف در سال گذشته بوده است (زمانی که ساعت رسمی کشور تغییر می‌کرد).

آیا نتیجه‌ای غیر از این انتظار داشتید؟

با این روش کار کارشناسی می‌توان پیش‌بینی نمود که تغییر و تحولات در سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی، نادیده گرفتن برنامه چهارم توسعه از جمله استقلال دانشگاهها، تعطیلی چند روزه عید فطر، مصوبات جلسات هیأت وزیران در استانها که برای هریک چند صد ثانیه وقت صرف شده بود، و بسیاری از تصمیمات دیگر این دولت خدمتگذار براساس کار کارشناسی انجام گرفته است.



Monday, October 30, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

قضاوت با شما

قضاوت با شماست. این گفته‌های رئیس جمهور ماست. کسی که مسئول اداره این کشور است. او باید ایران را به سوی رشد و توسعه در دنیای پر رقابت امروز هدایت کند.

احمدي‌نژاد در بخش ديگري از اظهارات خود آورد: "اينكه مي‌گويند دو بچه كافي است، من با اين امر مخالف هستم. كشور ما داراي ظرفيت‌هاي فراواني است. ظرفيت دارد كه فرزندان زيادي در آن رشد پيدا كنند، حتي ظرفيت حضور 120 ميليون نفر را نيز داراست." وي تاکيد کرد: "اين غربي‌ها خود دچار مشكل هستند و چون رشد جمعيت‌شان منفي است، از اين امر نگران هستند و مي‌ترسند كه جمعيت ما زياد شود و ما بر آنها غلبه كنيم، به همين خاطر مشكل خودشان را به ديگر كشورها صادر مي‌كنند."



Wednesday, October 25, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

نماز عید فطر

عید فطر بر همگی مبارک.

حال هوای عید فطر با بقیه مناسبتهای اسلامی خیلی فرق می‌کند. یک فضای شاد و شکرگذاری دارد که همه مسلمانان در بزرگداشت آن اهتمام زیادی به خرج می‌دهند. اما بیش از هر چیز، نماز عید فطر است که این روز را زیبا می‌کند. به خصوص اگر این نماز در مساجد محلی و به دور از فضای حکومتی برگزار گردد.

در این چند سال اقامت در تهران، در نماز عید فطر میدان کاج، روبروی مسجد سعادت آباد، شرکت می‌کنم. برگزاری نماز در هوای باز در این هوای خوب لطف و صفای دیگری دارد. همه نوع تیپ آدم به دور از هر نوع ظاهرسازی در این نماز شرکت می‌کنند. از افراد شیک پوش گرفته تا آدمهای معمولی. از خانمهای چادری، تا کسانی که حجابشان با استانداردهای موجود هماهنگ نیست. مشخص است که ریایی در کار نیست. شاید به همین دلیل است که این نماز متفاوت از دیگر نمازها است.

نمازهای جماعت زیادی در کشور ما رایج است. در تمامی ادارات دولتی هر روز نماز جماعت برگزار می‌گردد. در بسیاری از آنها نماز جماعت را کارمندان در پشت سر روحانی سازمان اقامه می‌کنند. واقعن قصد ندارم در مورد طاعات و عبادات دیگران قضاوت کنم. فقط یک احساس شخصی را بیان می‌کنم. در فضایی که اعمال دینی با منافع شخصی و سازمانی گره می‌خورد، خلوص اعمال رنگ می‌بازد. به همین خاطر است که نماز عید فطر مردمی را صدها بار زیباتر از نمازهای جماعت سازمانی می‌بینم.



Tuesday, October 24, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

انسان زیبا

زیبایی‌های زیادی در زندگی وجود دارد. از زیباییهای ظاهری گرفته تا زیباییهای معنوی. اما در بین مخلوقات و آیات خداوندی هیچ چیزی زیباتر از انسان نیست. چیز عجیبی است این ساختار پیچیده. منظورم فقط زیبایی بیولوژیک نیست و اینکه این ساختار پیچیده چگونه کار می‌کند. بلکه مد نظرم زیبایی نفسانی و راز و رمزهای نهفته و عمیق درون انسان است. هرچه بیشتر در این ظرف کوچک اما در عین حال متصل به اقیانوس بی‌کران دقیق می‌شوم آن را زیبا‌ و زیبا‌تر می‌بینم. خوب است که هر از چند گاهی به درون خود نگاه کنیم تا "او" را ببینم. (الهام گرفته از نظرات "دنیا در آینه" در رابطه با یادداشت حج)


Monday, October 23, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

هوای بهاری در تهران

در این چند روزه، بارندگی‌های متناوب لطافت خاصی به هوای تهران بخشیده است. آلودگی‌ هوا کم شده و کوههای شمال تهران شفاف‌تر و نزدیک‌تر به نظر می‌رسند. اگر کسی اهل زود سر کار رفتن باشد، هوای صبحگاهی بسیار لذت بخش است. حیف است که خدا را برای نعمت‌هایی که به ما داده شکرگذار نباشیم.


Sunday, October 22, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

اطمینان قلبی

چرا اضطراب داری؟ چرا می‌ترسی؟ چرا نگرانی؟ چرا اجازه می‌دهی مشکلات زندگی بر سلامت روحی تو تأثیر بگذارد؟ به هر حال ما انسان هستیم و طبیعی است که این احساسات را تجربه کنیم. اما انسانهای قوی قادر هستند این احساسات را کنترل و در زندگی اطمینان قلبی را تجربه کنند. پس وقتی مشکلات و گرفتاریها در در سر راه آنها قرار می‌گیرد، با آن مبارزه می‌کنند. نمی‌هراسند، نگران نیستند و اضطراب ندارند. اطمینان دارند بعد از تلاش آنها هر آنچه پیش آید خیری در آن نهفته است. خداوند ما را دوست دارد و بدی ما را نمی‌خواهد. اما نکته اینجاست که اطمینان قلبی به معنای واگذار کردن امور زندگی و تلاش نکردن نیست. پس باید برنامه‌ریزی کنیم، تلاش کنیم. اما نگران نباشیم و توکل کنیم.

تذکری بود که در زندگی سه "ت" را فراموش نکنیم: تدبیر، تلاش و توکل.



Saturday, October 21, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

هزینه بی‌توجهی

صحنه اول: صدای عجیبی از سمت چپ ماشین من را به خود می‌آورد. به نظر می‌رسد ماشین به چیزی برخورد کرده است. بر اثر این برخورد هوا زوزه کشان از سمت در راننده وارد می‌شود و سکوتی را که قبلن در ماشین حکمفرما بود می‌شکند. به خود می‌آیم و قبل از اینکه ماشین مجددن به سمت راست منحرف شود آن کنترل می‌کنم. تازه متوجه می‌شوم چه اتفاقی افتاده است. شنبه شب است و از اصفهان بر‌می‌گردم. در اتوبان قم-تهران و درحالی که در خط نزدیک به وسط اتوبان با سرعت زیاد حرکت می‌کنم، برای لحظه‌ای چشمم برروی صفحه موبایل دقیق می‌شود که مطمئن شوم در حال شارژ شدن است. توجه به سمت راست باعث می‌شود کمی به سمت چپ و به سوی گارد ریلهای وسط اتوبان منحرف شوم و با آن برخورد کنم.

صحنه دوم: بعد از چند کیلومتر و پس از گذراندن حالت شوک، محل مناسبی را برای توقف درکنار اتوبان انتخاب می‌کنم تا میزان خسارت را بررسی کنم. خط برخورد از گل‌گیر جلو شروع شده، از هر دو در گذشته و به گلگیر عقب هم صدمه وارد کرده است. بیشترین تو رفتگی مربوط به در بغل سمت راننده است که جابه‌جا شده و هوا از لای آن به داخل نفوذ می‌کند. الحمدالله مشکلی برای ادامه رانندگی به سمت تهران وجود ندارد. در آن لحظه به فکرم خطور نکرد که باید به پلیس اطلاع دهم. خستگی و شوک ناشی از تصادف اشتیاق رسیدن به تهران را افزایش داده  است.

صحنه سوم: یکشنبه مصادف بود با ۲۱ ماه مبارک رمضان و همه جا تعطیل بود. روز دوشنبه به نماینده بیمه تلفن می‌زنم و به او یاد‌آوری می‌کنم که من بیمه کامل بدنه دارم و علاقمند هستم از مزایای بیمه برای پرداخت خسارت استفاده کنم. پس از کمی گفتگو متوجه می‌شوم به دلیل نداشتن گزارش پلیس فقط مبلغ کمی توسط بیمه پرداخت می‌شود. از او در مورد راه حل می‌پرسم و او توصیه می‌کند به یک کلانتری مراجعه کنم و آن‌ها ضمن بازدید از ماشین گزارشی را برای بیمه تهیه خواهند کرد.

صحنه چهارم: داخل کلانتری منطقه شهرک غرب ازدحام عجیبی است. نزدیک ظهر است و افرادی که باید جوابگوی مراجعین باشند برای نماز محل خدمت خود را ترک کرده‌اند. بعد از نیم ساعت انتظار و پس از مدتی سردرگمی و پرس و جو متوجه می‌شوم باید آنچه اتفاق افتاده است را در کاغدی بنویسم و به یکی از درجه‌داران در کلانتری تحویل دهم. جلوی میز او خیلی شلوغ است و هیچ نوبتی در کار نیست. به هر زحمتی هست، دستنویس خودم را تحویل او می‌دهم و او می‌گوید منتظر بمان. انتظار نزدیک به ۴۵ دقیقه طول می‌کشد. دراین میان او چند بار محل خدمت خود را ترک می‌کند و یا به تلفن جواب می‌دهد. حال خوبی نداشتم و عصبانی بودم، اما تحمل می‌کنم. وقتی نوبتم می‌شود، می‌گوید نمی‌تواند کاری بکند و باید به کلانتری محل واقعه و یا پلیس راه مراجعه کنم. دست از پا درازتر کلانتری را ترک می‌کنم.

صحنه پنجم: در حالی که در یکی از اتوبانهای تهران در حالت حرکت هستم، یک ماشین پلیس توجهم را جلب می‌کند. کنار می‌کشم که با او مشورت کنم. به او توضیح می‌دهم که چه اتفاقی افتاده و از او کمک می‌خواهم. افسر با خوشرویی سعی دارد کمکم کند، اما می‌گوید رفتن به اتوبان قم بی‌فایده است. از زمان حادثه گذشته است و محل دقیق آن را نمی‌دانم. او می‌گوید چون با او روراست بوده‌ام و حقیقت را گفته‌ام نمی‌تواند کمکم کند. دوستانه توصیه می‌کند در محل دیگری در کنار اتوبان پارک کنم و به پلیس ۱۱۰ زنگ بزنم و بگویم این حادثه تازه اتفاق افتاده است. از او خداحافظی می‌کنم. در حین رانندگی با خودم کلنجار می‌روم که چه باید بکنم. بعد از ۱۲ سال پرداخت حق بیمه، الآن که به آن نیاز دارم نمی‌توانم از آن استفاده کنم.

صحنه ششم: بیش از ۳۵ دقیقه است که کنار اتوبان همت منتظر آمدن پلیس هستم. دو بار به ۱۱۰ زنگ زده‌ام. بالاخره پلیس می‌آید. اما متوجه می‌شوم که این ماشین پلیس هم اتفاقی من را در کنار جاده دیده است و توقف کرده است. به افسر پلیس می‌گویم که ماشینم با گارد ریل وسط اتوبان برخورد کرده است و لطفن یک گزارش برای بیمه به من بدهد. می‌پرسد کجا این اتفاق افتاده است؟ می‌گویم توی اتوبان. می‌پرسد کجای اتوبان؟ کمی این پا و اون پا می‌کنم. از او عذرخواهی می‌کنم و حقیقت را با او در میان می‌گذارم.

تصمیم می‌گیرم بدون گزارش پلیس ماشین را تعمیر کنم و از خیر بیمه بگذرم.



Tuesday, October 17, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

سنگواره

این شعر از هوشنگ ابتهاج را رها فرستاده. با تشکر.

 

سنگواره

 

اين ساکتِ صبور، که چون شمع

سرکرده در کنارغم خويش

با اين شب دراز و درنگش،

جانش همه فغان و دريغ است .

فريادها ست در دل تنگش.

 

در خلوتِ غم آورِ مرجان

بي هايهاي گريه شبي نيست.

اما، خروشِ وحشيِ دريا

گم مي کند درين شبِ طوفان

فريادهاي خسته ي او را.

 

بس در حصار اين شب ِ دلگير

ماندم، نگاه بسته به روزن،

همچون گياهِ رسته بنِ چاه.

يک يک ستاره ها به سرِ من

چون اشک پر شدند و چکيدند.

 

نايي نرست آخر ازين چاه

تا ناله هاي من بتواند

روزي به گوش رهگذري گفت.

وز خون تلخ من گل سرخي

در اين کويرِ سوخته نشکفت.

 

بس آرزو که در دل من مرد

چون عشق هاي خام جواني.

اما اميد همره ِ من ماند،

با من نشست در پس زانو،

تنها گريستم نهاني!

 

مرغِ قفس، اگرچه اسيرست،

باز آرزوي پر زدنش هست.

اينک ستم! که مرغ هوا را

از ياد رفته است، دريغا

روياي آشيانه ي در ابر!

 

شب ها در انتظار سپيده ،

با آتشي که در دل من بود،

چون شمع، قطره قطره چکيدم.

افسوس! بر دريچه ي باد است

فانوس نيمه جان اميدم!

 

بس دير ماندي، اي نفس صبح!

کاين ِ تشنه کام چشمه ي خورشيد

در آرزوي لعل شدن مرد.

و امروز، زيرِ ريزشِ ايام

خود سنگواره اي است ز اميد...



Friday, October 13, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

عمامه و گل سرخ

در دوران مسئولیتم در وزارت علوم، با فرانسوا نیکولو سفیر وقت فرانسه در ایران ملاقاتی داشتم. علاقه و آشنایی او به مسائل ایران و اینکه در طول خدمت خود در ایران فارسی یاد گرفته برایم جالب بود. دیروز در مجله اینترنتی روز مقاله‌ای از احسان نراقی در رابطه با کتاب جدید نیکولو با عنوان "عمامه و گل سرخ" خواندم. مقاله نسبتن طولانی است، اما چون دسترسی به آن آسان نیست تمامی آن را اینجا می‌آورم. نگاه به کشورمان از عینک خارجی‌ها به شناخت خودمان کمک خواهد کرد.

عمامه و گل سرخ (احسان نراقي )

عمامه و گل سرخ عنوان كتابي است كه فرانسوا نيكولو سفير پيشين فرانسه در ايران پس از پايان مأموريت چهار ساله‌اش در كشور ما در همين روزها در پاريس منتشر كرده است. عنوان دوم كتاب، اين است : "خاطرات غيرقابل انتظار يك سفيري در تهران كه در پي شناخت يك ايران ديگري بوده است." منظور او از ايراني ديگر يعني ايراني بدون پرده‌پوشي و بدور از برداشت‌هاي رسمي و ديپلماتيك. نيكولو نه خواسته است به ايراني‌ها باجي بدهد و نه اينكه نظير خيلي از ديپلمات‌ها در صدد عيب‌جويي‌هاي خصوصي از مردمان ايران باشد.

در فصل اول كتاب، كه زندگي روزانه سفير را شرح مي دهد، از لطافت رفتار ايراني‌ها كه توأم با مهرباني و محبت است مفصلاً سخن مي‌گويد. او مسافرت‌هائي كه به اتفاق همسرش به نقاط مختلف ايران داشته و همه جا شاهد اين لطف و محبت و بخصوص مهمان‌نوازي ايراني‌ها بوده و در عين حال اين خصوصيات را ميراث خصلت‌هاي ديرينه مردمان كشور ما دانسته است. در عين حال براي اينكه نگاه بيطرفانه خود را حفظ كرده باشد، ميگويد در كنار صفات حسنه‌اي كه ايراني‌ها دارند، در آنها دو خصلت ناپسند را هم من ديده‌ام، يكي حسادت و ديگري تملق‌گوئي به ديگران.

در فصل سوم ساختار حكومت را تشريح مي‌كند و اين ساختار را در سه دايره بيان مي‌كند. دايره اولي كه در مركز همه دايره‌ها قرار دارد و در درجه اول، مقام رهبري است؛ در درجه دوم، ائمه جمعه و شوراي نگهبان و فرماندهان سپاه پاسداران و مسئولان راديو و تلويزيون هستند كه كلاً همه اين آنها نظر مستقيم رهبر قرار دارند. همچنين در ظاهر به شيوه غربي يعني رئيس جمهور و وزرا و دستگاه‌هاي مختلف وجود دارند و سفير اين گروه را گروه دوم مي‌نامد. دايره سوم نيز مديران بخش خصوصي و دولتي و روزنامه‌نگاران و هنرمندان و استادان هستند. ولي در هر صورت ظاهر و باطن با هم فرق دارند، انگيزه انتصابات و ترفيعات تقريباً نامرئي است، شبيه اين مجموعه را مي توان در سيستم استاليني مشاهده كرد.

در يكي از فصل‌هاي كتاب مؤلف در باره رابطه ايران و آمريكا سخن مي‌گويد. او از حمايت آمريكا از مشروطيت سخن مي‌گويد و يک نمود اين حمايت را فداكاري جوان بيست و چهار ساله آمريكائي "بسكرويل" كه معلم كالج آمريكائي در تبريز بوده است مي شمرد که در دفاع از محاصره تبريز بدست مستبدين جان خود را از دست داد. او شاهد اين است كه همچنان مزار بسكرويل را مردم تبريز پس از صد سال مرتباً گلباران مي‌كنند. ضمناً ميدانيم كه بسكرويل با تأييد سفارت آمريكا در تهران به اين اقدامات نظامي دست زده است. از شوستر آمريكائي ميگويد كه به عنوان مشاور بمنظور تنظيم امور مالي در دولت مشروطه خدمت مي‌كرد ولي با فشار روسيه تزاري مجبور شد ايران را ترك كند. همچنين از حمايت بيدريغ ترومن در جنگ جهاني دوم از ايران در مقابل اشغال نظامي آذربايجان بوسيله ارتش سرخ دفاع مي‌كند و همچنين از كمك دولت آمريكا در دو سال اول ملي شدن نفت به دولت دكتر مصدق سخن مي‌گويد؛ در عين حال اين را هم اضافه مي‌كند كه انگلستان پس از دو سال با فشار به آمريكا و به بهانه اينكه جهان آزاد از نفت مورد احتياج خود محروم مي‌گردد و دكتر مصدق را باعث اين توقف پالايشگاه معرفي مي‌كند، آمريكا را به همدستي خود در سقوط دولت ملي دكتر مصدق وا مي دارد.

مطلب مهمي را كه فرانسوا نيكولو در اين كتاب به تفصيل و با دقت هرچه بيشتر مطرح مي‌كند مسئله هسته‌اي در ايران است. مؤلف از آغاز وضعيت انرژي هسته‌اي از زمان شاه تا به امروز را با دقت مورد بررسي قرار مي‌دهد و تحليل جامعي را در اين باره بعمل مي‌آورد. اول اينكه نشان مي‌دهد در هر دو رژيم مسئولان ميان استفاده نظامي و غيرنظامي از انرژي هسته‌اي تقريباً هميشه در ترديد بوده‌اند. معهذا شاه از همان اول براي حفظ دوستي‌اش با آمريكا و تا حدي با شوروي، تصميم مي‌گيرد يكسره دنبال انرژي اتمي غيرنظامي باشد. با تغيير رژيم و با كنار گذاشتن اكثر برنامه‌هاي شاه، فعاليت‌هاي اتمي هم در ايران متوقف مي‌شود. جنگ با عراق ايراني‌ها را به فكر مي‌اندازد كه مركز اتمي را دومرتبه احيا كنند. آلمان‌ها كه از زمان شاه با دولت قرارداد داشتند، فعاليت در ايران را رها مي‌كنند و ايراني‌ها با شوروي قرارداد جديدي براي اتمام نيروگاه بوشهر منعقد مي‌كنند. در سال 2002 سازمان مجاهدين در دو نوبت اقدام به افشاي برنامه‌هاي نظامي ايران در نطنز مي‌كند. آژانس بين المللي انرژي اتمي در وين متوجه اين برنامه محرمانه مي‌گردد هر چند اين برنامه از اهميت چنداني برخوردار نبود و اقدام به چند بازرسي متوالي مي‌كند و عاقبت مسئولان ايراني به اين اقدام خود اعتراف مي‌كنند. همين عمل مجاهدين سوء ظن شوراي حكام را در وين برمي‌انگيزد بطوري كه يك اعلاميه شوراي حكام ادعا مي‌كند كه مدت هيجده سال ايران قسمت عمده فعاليت‌هاي خود را مخفي نگاه داشته است.

در ابتداي اين فصل آقاي نيكولو به اين سئوال و جواب پاسخ ميدهد:

ــ سئوال: ايراني‌ها در صدد دست يافتن به بمب اتمي بودند؟

ــ پاسخ: بله.

ــ سئوال: آنها كي به مقصد ميرسند؟

ــ پاسخ: تقريباً چهار سال، اگر از نظر فني و اجرائي وضع ايده‌آل داشته باشند وگرنه شايد تا هشت سال اين كار وقت بگيرد.

پس از مطالعه اين كتاب، من طي ملاقاتي كه با فرانسوا نيكولو كه از دوستان بيست ساله من است داشتم، از ايشان سوال كردم به باور شما علت اين بحران و پايان نيافتن مذاكرات چيست؟ ايشان پاسخ داد و گفت: دو طرف، يعني اروپائيها و آمريكائي‌ها از يك طرف و ايراني‌ها از طرف ديگر، نسبت به هم سوء ظن داشتند. گفتگوهاي سياسي اگر با حداقل حسن نيت و اعتماد به طرف مقابل همراه نباشد، هرگز به نتيجه نمي‌رسد، بايد گفت آقاي خاتمي پس از افشاگري مجاهدين، از شوراي حكام وين دعوت كرد كه بازرسان خود را براي تحقيق در اين باره به ايران اعزام دارند و تا حد زيادي اين سوء ظن برطرف شد. من از آقاي نيكولو سئوال كردم، علت اين سوء ظن دوجانبه چه بوده است؟ ايشان گفت، غربي‌ها ايراني‌ها را خيلي جدي نگرفتند. من كه در اين چهار سال در جريان مذاكرات در تهران بودم، مثلاً متوجه مي‌شدم كه در پايان هر جلسه‌اي وقتي ايراني‌ها براي جلسه بعد اصرار داشتند كه در ظرف دو تا سه هفته ديگر جلسه مجدد تشكيل گردد، بازرس‌هاي شوراي حكام مي‌گفتند زودتر از دو ماه مقدور نيست. از طرف ديگر ايراني‌ها از اطلاعات وسيع جهاني برخوردار نبودند و در عين حال عدم اعتماد اوليه خودشان را نسبت به شوراي حكام صدر در صد كنار نگذاشته بودند. ايراني‌ها بيش از حد به كشورهاي غيرمتعهد اعتماد داشتند و بهمين جهت سال گذشته كه شوراي حكام با اكثريت معتنابه رأي به انتقال پرونده به شوراي امنيت داد، ايراني‌ها متعجب و وحشت‌زده شدند. و همچنين ايراني‌ها بيش از حد روي چين و روسيه حساب مي‌كردند. ديگر اينكه ايراني‌ها روي اختلاف ميان آمريكا و اروپا هم بيش از حد تصوراتي داشتند. اين بود نتيجه آنكه من در پايان فصل مربوط به انرژي اتمي در كتاب خودم گفته‌ام بحران انرژي با ايران ما را به ياد اين ضرب‌المثل فارسي مي‌اندازد كه: گره‌اي را كه با دست مي‌توان باز كرد نبايد با دندان باز كرد.

در ديگر فصول كتاب، نيكولو نظير يك محقق اجتماعي و فرهنگي به درون جامعه ايراني توجه كرده و مسائلي را كه كمتر خارجي‌ها به آن توجه دارند مورد تحقيق قرار داده است. ضمناً اين را بايد من بگويم كه با سابقه بيست ساله‌اي كه من در دوستي با او دارم، هميشه شاهد آن بودم كه اين مرد با چه عشق و علاقه‌اي نسبت به ايران در صدد پيدا كردن مأموريتي در ايران بود و قرائت اين كتاب بخوبي نشان مي‌دهد كه وي تحت تأثير هيچ ملاحظه و غرض سياسي نبوده و با اعتقاد به عظمت فرهنگ ايران زمين به اين كشور توجه داشته است. شاهد آنكه وقتي او به تهران وارد شد به هيچ وجه به زبان فارسي آشنائي نداشت، ولي با گرفتن معلم خصوصي زبان فارسي خود او و همسرش شبانه روز به آموختن زبان فارسي پرداختند. به طوري كه سال گذشته در شب چهارده ژوئيه كه سفارت معمولاً ضيافت بزرگي را به مناسبت جشن ملي فرانسه برپا مي‌كند، فرانسوا نيكولو بدون هيچ يادداشت و مطلب قبلي از خارج، مدت يك ربع ساعت خطابه بسيار جالب و شيريني در باره ايران و علاقه خودش به اين كشور بيان كرد كه موجب تعجب همه حضار شد. به نظر مي رسد اين كتاب هم نتيجه همان علاقه و عشق وي به سرزمين ايران است.

اميدوارم هرچه زودتر اين كتاب به فارسي ترجمه شود تا علاقمندان به مطالب آن آگاهي يابند.

 



Tuesday, October 10, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

بیست و سه سال قبل

بعضی وقایع هست که زندگی انسان را عوض می‌کند. این وقایع یا خودخواسته است و یا ناخواسته. گاهی شروع مسیر با اراده انسان است اما ادامه مسیر دقیقن در دست ما نیست. بیست و سه سال قبل  د ر چنین روزی (البته به قمری) من شروع کننده حرکتی بودم که زندگی‌ام را عوض کرد. تصمیم به ازدواج در سن بیست و سه سالگی تصمیم آسانی نبود. مثل بسیاری از ازدواج‌ها در آن موقع شخص خاصی در نظر نبود، اما می‌دانستم باید به خدا توکل کنم و در این راه قدم بردارم.

امروز سحر مهری می‌پرسید که امروز چه روزی است. به شوخی گفتم نمی‌دانم، آها فکر کنم نیمه شعبان است.



Monday, October 09, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

برکت ماه رمضان

ماه مبارک رمضان نسبت به بقیه ایام سال همیشه حال و هوای متفاوتی دارد. منظورم فقط روزه و نماز و دعا در این ماه نیست، بلکه در این نوشته بیشتر فواید جانبی آن مد نظرم است. ذکر چند نمونه شاید بی‌مناسبت نباشد.

زمان افطار در کنار خانواده و صدای شجریان که ربنا را با آن صدای ملکوتی‌اش می‌خواند بسیار لذت بخش است. شاید بعضی‌های بگویند افطار هم مثل شام خوردن در کنار خانواده است. اما تفاوتش مثل این است که شما شام را در یک ساندوچ فروشی صرف کنید و یا به یک رستوران درجه یک دعوت شده باشید و برای شما میزی آراسته باشند و شما شام را با یک موسیقی آرام و ملایم میل کنید.

دعوت به افطاری هم با میهمانی‌های معمولی فرق می‌کند. جمعه ‌شبی که گذشت یکی از همسایه‌های ما، بقیه را به یک افطاری ساده در حیاط مجموعه‌ای که زندگی می‌کنیم دعوت کرده بود. در کنار باغچه فرش پهن کرده بودیم و سفره افطار را با سوپ، نان و پنیر و سبزی و زولبیا و بامیه آراسته بودیم.  این اولین باری بود که همه همسایه‌ها دور هم جمع می‌شدند. در این مراسم از دونفر از همسایه‌ها که برای تعمیرات اخیر در ساختان زحمت کشیده بودند قدردانی شد و هدیه کوچکی به آنها داده شد. کار زیبایی بود و ساعات لذت بخشی در کنار یکدیگر گذراندیم.

در این ماه، دوستی، مهربانی، همبستگی و کمک به دیگران معمولن پر رنگ‌تر از خشم، تنفر، عصبانیت و تفرقه است.

اوقات بعد از سحری زمان خوبی است که در بقیه سال کمتر پیدا می‌شود. از این اوقات خاطره خوبی دارم. حدود ۱۲ سال پیش در دانشگاه صنعتی اصفهان تازه دسترسی به اینترنت امکان‌پذیر شده بود. در آن زمان تعداد معدودی از افراد، آن هم در مرکز محاسبات دانشگاه، با اینترنت آشنایی داشتند. اما متأسفانه دادن اطلاعات به دیگران خیلی مرسوم نبود. تلاش من و بعضی از همکاران هم برای گرفتن اطلاعات و یا تقاضا برای برگزاری دوره‌های آموزشی نتیجه‌بخش نبود. ماه رمضان در آن سالها مصادف با ایام عید نوروز بود. بنابراین تعطیلات عید و ساعات بعد از سحر، فرصت مناسبی را برایم فراهم کرد که از طریق اتصال به شبکه، اطلاعات لازم برای آشنایی و کار با اینترنت را به دست بیاورم. به هر زحمتی بود روش اتصال به شبکه از طریق مودم را یاد گرفتم. سرعت اتصال به شبکه به زحمت 24K بود و سرعت انتقال اطلاعات اکثرن به کمتر از 1K می‌رسید. کار کردن با اینترنت برای دریافت اطلاعات مانند این بود که در یک اتاق تاریک شما با لمس کردن اشیاء به دنبال چراغ قوه بگردید. در آن زمان کار با اینترنت به پست الکترونی، ftp، عضویت در گروههای بحث Listserves (نه به صورت زنده) و Gopher محدود بود. وب‌گستر جهانی (www) پدیده‌ای جدید و ابتدایی بود که هنوز استفاده از آن مرسوم نشده بود. به هر حال اطلاعاتی را که به دست آوردم حدود ۳۰۰ صفحه شد که با استفاده از آنها برای آشنایی دیگران، به خصوص دانشجویان دکتری، کلاسی را در ترمهای بعد برگزار کردم. در این کلاس چند نفر از اساتید که علاقمند بودند نیز شرکت می‌کردند. این کلاس علیرغم اعتراض بعضی‌ها تا چند سال برگزار گردید. بعدها خوشبختانه استفاده از ایترنت معمولی و آسان شد.

نتیجه اینکه، هرکس به نحوی از برکات این ماه استفاده می‌کند.



Sunday, October 08, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

مهربانی

یک روز کودکی از من پرسید مهربانی چه رنگی است؟ و من که هنوز نمی‌دانستم مهربانی چیست، نمی توانستم پاسخ دهم که مهربانی چه رنگی است. به دنبال بهترین و زیباترین رنگها گشتم تا آن را انتخاب کنم. گفتم مهربانی سرخ رنگ است، جسور است، گرمی دهنده، پرشور و زندگی بخش. گفتم مهربانی آبی است به رنگ آسمان آرام بخش و صلح طلب، نظم و ترتیب در فکر می‌آفریند. گفتم مهربانی زرد رنگ است شادی بخش  وابسته به خورشید و گرماست. گفتم مهربانی سبز رنگ است ترکیبی از آبی و زرد همپای رنگهای اصلی و زیباست. خنک و شادی زاست به رنگ آبهای آرام دریاست. گفتم مهربانی رنگ سپیدی صبح است رنگی که احساس پاک و سرزنده بودن را درما پدید می آورد. و سرانجام به کودک کنجکاو گفتم: عزیزم مهربانی رنگین کمان است هفت رنگ است و هفت شهر دارد.

(نوشته شاتو بریان, ترجمه مهوش عبدی و با تشکر از لبخند) 



Saturday, October 07, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

عکسهای گردهمایی

چند تا عکس از گردهمایی روز یکشنبه گروه خاکشناسی دانشگاه تربیت مدرس

 IMGP2306_resize.JPG (133975 bytes)  عکس دانشجویان حاضر در جلسه

 IMGP2313_resize.JPG (100061 bytes)  عکس دسته جمعی اساتید گروه

 IMGP2314_resize.JPG (114181 bytes)  عکس دسته جمعی دانشجویان دکتری

 IMGP2315_resize.JPG (110663 bytes)  عکس دسته جمعی دانشجویان کارشناسی ارشد

 



Wednesday, October 04, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

اولین گردهمایی

در یادداشتهای اولیه کنگلومرا اشاره کرده بودم که روابط استادان و دانشجویان در ایران محدود شده به محیط کلاس و روابط در محیط دانشگاه خیلی رسمی است. این در حالی است که روابط استاد و دانشجو در کشورهای دیگر معمولن غیررسمی‌تر و دوستانه‌تر است. عوض کردن این شرایط در کشور ما اگر غیر ممکن نباشد، بسیار مشکل است. اما خوشبختانه در گروه خاکشناسی دانشگاه تربیت مدرس اولین قدم‌ها برای عوض کردن فضا و توسعه ارتباطات با دانشجویان برداشته شد.

اولین گردهمایی استادان و دانشجویان خاکشناسی یکشنبه شب تشکیل شد. اعضای این خانواده در حال حاضر حدود ۴۰ نفر است. به اعتراف همگان این اولین باری بود که همه دانشجویان و استادان در یک مکان دور هم جمع می‌شدند. بعضی از این دانشجویان را من قبلن ندیده بودم. در آغاز این جلسه دکتر ملکوتی تاریخچه کوتاهی از فعالیتهای گروه ارائه نمود و سپس اعضاء هیأت علمی را معرفی کرد. سپس دانشجویان خود را معرفی کردند. بعد از آن خلاصه‌ای از برنامه تدوین شده برای گروه ارائه گردید. امیدوارم بتوانم رئوس این برنامه را پس از تصویب نهایی در کنگلومرا ارائه کنم. درضمن قرار است وب سایت گروه نیز با همکاری دانشجویان بازسازی شود.

از برنامه‌های جدید گروه خاکشناسی، جلسات سمینار هفتگی است که همگی ملزم به حضور در این جلسات خواهند بود. دانشجویان بعد از تهیه پیشنهادیه پایان نامه خود، آن را در این جلسان ارائه خواهند کرد. دفاع از پایان‌نامه‌ها نیز در این ساعت برگزار خواهد شد. در نظر است سخنرانانی نیز از بیرون برای طرح موضوعات مورد علاقه گروه دعوت شوند.

امیدواریم این اقدامات بتواند به توسعه ارتباطات بین استادان و دانشجویان کمک کند. به نظر می‌رسد خانواده گروه خاکشناسی در حال شکل گرفتن است.



Tuesday, October 03, 2006 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک]