<body onclick="dynOutline()" language="Javascript1.2">

دختری از ایران

مسافرت چند روزه به اصفهان و اوقات فراغت در چادگان فرصتی را پیش آورد که کتاب "دختری از ایران" نوشته ستّاره فرمانفرما را تمام کنم. فعلن کتابهای تاریخ معاصر توجه‌ام را جلب کرده است. امیدوارم "خانوم" کتاب بعدی باشد. چند نکته در مورد کتاب "دختری از ایران" برایم جالب بود.

اول: در مقایسه با کتاب "این سه‌ زن" که مسعود بهنود داستان زندگی سه زن تأثیرگذار (از جمله خواهر ستّاره) و تاریخ معاصر را به رشته تحریر در‌آورده است، در کتاب "دختری از ایران"ستّاره فرمانفرما از درون یک خانواده ایرانی به وقایع تاریخی دوران پهلوی نگاه می‌کند. کتاب به انگلیسی نوشته شده و به فارسی ترجمه شده است.

دوم: نویسنده ما را به درون زندگی خانواده فرمانفرما می‌برد. خانواده بزرگ و پرجمعیتی که در تاریخ معاصر ایران (اواخر قاجار و دوران پهلوی) نقش‌های مهمی ایفا کرده‌ است. با شخصیت فرمانفرما، همسرانش و فرزندانش و نحوه تعامل آنها با یکدیگر آشنا می‌شویم و اینکه چگونه این خانواده خود را با شرایط سیاسی آن دوران هماهنگ می‌کند. از این نظر این کتاب کم نظیر است. یکی از ویژگیهای این خانواده تلفیق سنت و مدرنیته است. شاید مهمترین نشانه سنت در این خانواده تعدد زنان فرمانفرما و فرزندان زیاد او باشد و نشانه مدرنیته در این خانواده اعتقاد راسخ فرمانفرما به تحصیل فرزندان اعم از دختر و پسر و ادامه تحصیل آنها در خارج از کشور است. تصور اینکه چگونه ستاره فرمانفرما در شرایط ۶۰ پیش ایران و در سنین جوانی (بعد از دیپلم و قبل از شروع دانشگاه) به تنهایی از طریق شرق ایران به هندوستان سفر می‌کند و از بمبئی با کشتی به امریکا می‌رود بسیار سخت است.

سوم: دغدغه‌های ستّاره فرمانفرما در رابطه با ایران در طول مدتی که در خارج از ایران زندگی می‌کند و علاقه او به بازگشت و تأثیر بر زندگی مردمش، برای بسیاری از کسانی که تجربه زندگی در خارج را داشته‌اند، آشناست. راهی را که ستّاره برای خدمت به ایران در پیش می‌گیرد، راه سخت و دشواری است. علیرغم خاطرات سخت و دردناک از خانواده پهلوی و ستمهایی که رضا شاه در حق آنها روا داشته است، او حاضر است با برای دستیابی به اهدافش و راه‌اندازی دانشکده تربیت مددکاران اجتماعی با نزدیکان محمد رضا پهلوی تعامل داشته باشد. این در حالی است که خواهر او مریم فیروز راه متفاوتی را در پیش می‌گیرد. مریم به حزب توده می‌پیوندد و با رژیم پهلوی می‌جنگد.

چهارم: ستّاره فرمانفرما در بیان وقایع و دیدگاهایش سعی کرده است که امانت‌دار باشد. این به این معنی نیست که نگاه او به وقایع با نگاه دیگران از جمله خوانندگان هماهنگ است.



Monday, July 30, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

زندگی

گاهی جملات شکل نمی‌گیرند. باید به واژه‌ها بسنده کرد.

 

اصفهان

            دوستان

                        خاطرات

چادگان

            طبیعت

                        سکوت

دریاچه

            قایق

                        غروب

شب

            موسیقی

                        کتاب

ظهر

            خنده

                        کباب

عصر

بچه‌ها

                        شهربازی

بازگشت

            کرکس

دوری

شادی

غم

            زندگی

           IMGP3895_resize.JPG (147173 bytes)  IMGP3864_resize.JPG (129707 bytes) IMGP3920_resize.JPG (117416 bytes)      



Sunday, July 29, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

دلبستگی

دیروز یکی از دوستان که در حال حاضر در انگلیس زندگی می‌کند ولی قبلن آمریکا بوده است می‌پرسید، دلت برای آنجا تنگ نشده است. جواب دادم مگر می‌شود تنگ نشود. این طبیعی است که ما به محل‌هایی که در آن زندگی کرده‌ایم دلبستگی پیدا می‌کنیم. این دلبستگی فقط به مکان نیست بلکه به محیط و انسانهایی است که با آنها مأنوس بوده‌ایم. نمونه نزدیک‌تر برای من اصفهان است. احساس دلبستگی به اصفهان هنوز در من زنده است. هنوز به فکر دوران خوبی که در آنجا گذرانده‌ام و دوستان خوبی که در آنجا دارم هستم. این دلبستگی به این معنی نیست که قصد بازگشت به اصفهان و یا امریکا را دارم، فقط اینکه دلم تنگ می‌شود. این دلبستگی چیز بدی نیست. به قول یک پیر خردمند: لحظه‌های خوب زندگی مانند یک حساب پس‌انداز است که ما را در مراحل بعدی زندگی سرپا نگه می‌دارد.

برای چند روز می‌رویم اصفهان و بعد چادگان، کنار دریاچه زاینده رود. در آن مکان زیبا یکی از دوستان ویلایی را در اختیار ما گذاشته است. قرار است کمی از حساب پس‌انداز خاطرات گذشته برداشت کنم و شاید هم کمی به آن واریز نمایم.

 



Tuesday, July 24, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

این سه زن

بعضی از کتابها را وقتی شروع می‌کنیم، نمی‌شود زمین گذاشت. برای کتابهایی که که از این دست هستند و از موضوع و یا نویسنده آن خوشم می‌آید، یک یا چند روز کامل را اختصاص می‌دهم. این پنجشنبه، فرصتی دست داد و کتاب "این سه زن" مسعود بهنود را دست گرفتم.

"این سه زن" مروری بر زندگی مریم فیروز (دختر فرمانفرما)، اشرف پهلوی (دختر رضاخان) و ایران تیمورتاش (دختر تیمورتاش) است. مهمترین نقطه مشترک این سه زن داشتن پدری مقتدر است. پدری که به آن عشق می‌ورزیدند و به خاطر او حاضر به هرکاری بودند. به قول نویسنده: "این کتاب تاریخ نیست، رمان هم نیست". مسعود بهنود زندگی این سه زن و تاریخ دوره پهلوی را به صورت داستان تعریف کرده است و در بخشهایی برای بیان داستان از خود خلاقیت به خرج داده است. نمی‌خواهم خلاصه کتاب را بیان کنم و فقط توصیه می‌کنم کتاب را بخوانید. در طول خواندن کتاب دچار برداشتها و احساساتی می‌شدم که بیان بعضی از آنها برایم مشکل است. شاید اگر افراد دیگر این کتاب را بخوانند کاملن برداشت متفاوتی داشته باشند.

اول: حس وطن پرستی در بسیاری از ایرانیان وجود دارد و این ربطی به خوب بودن و بد بودن افراد ندارد. اینکه در طول تاریخ به دنبال کسانی باشیم که با استانداردهای امروز ما هم خوب بوده‌اند و هم در جهت اعتلای ایران قدم برداشته‌اند، بحث ایده‌آلی است و کمتر یافت می‌شود. ما می‌توانیم در مورد اعمال انسانها قضاوت کنیم، اما قضاوت در مورد نیت آنها کار آسانی نیست. اشتباه نشود. نمی‌خواهم ظلم و ستم افراد را نادیده بگیرم. فقط اینکه انسانها سیاه و سفید نیستند. این خصوصیت ما ایرانی‌ها است که از انسانها یا بت می‌سازیم و یا شیطان. چه تعداد ایرانیانی وجود اشته‌اند و دارند که از دید امروز ما آدمهای خوب و "مسلمانی" نبوده‌اند اما برای اعتلای ایران و مبارزه با ظلم (به خانواده خود و یا کشور) از خودگذشتگی کرده‌اند.

دوم: در طول تاریخ معاصر ما شاهد دخالت کشورهای بیگانه در کشورمان بوده‌ایم. اما آیا می‌توانیم عقب افتادگی خود را به آنها نسبت دهیم؟ از ماست که بر ماست. آنهایی بیشتر باعث عقب افتادگی کشور شده‌اند که مشکلات کشور را به دیگران نسبت داده‌اند و خود را مبرا دانسته‌اند. برای اثبات این موضوع هنوز هم اعتقاد دارند "کار، کار انگلیسی‌هاست" و یا به عبارت امروزی "کار امریکاست". برای اثبات این موضوع به دنبال سر نخ می‌گردند و جلسات مصاحبه و اعتراف می‌گذارند. تجربه و تاریخ نشان داده است آنهایی که شعار ضد انگلیس و امریکا می‌داده‌اند، خود بیشتر از هرکس در مقابل آنها ضعف نشان داده‌اند. از طرف دیگر، آنهایی باعث رشد کشور شده‌اند که با به اصطلاح "دشمنان" تعامل لازم را داشته‌اند و کمبود‌های داخلی خود را ناشی از دخالت دشمن نمی‌دانند. از پتانسیلهای موجود داخل و خارج استفاده کرده و همزمان زیرکی لازم را برای سیاست‌ورزی از خود نشان داده‌اند.

سوم: ظلم به زنان در کشور ما هم در خانواده‌های مذهبی مشاهده می‌شود و هم در خانواده‌های غیرمذهبی. چه بسا خانواده‌هایی و یا مردانی که خود را متجدد و غیر مذهبی می‌دانند و برای زنان و دختران خود شخصیت مستقل قائل نیستند و آنها را محدود می‌کنند. داستان "این سه زن" مقایسه خوبی از شرایط زنان در خانواده‌هایی است که در تاریخ معاصر ایران نقش داشته‌اند. خارج از بحث خوب و یا بد بودن این زنان، باید گفت حضور این نوع زنان جسور و مؤثر در تاریخ معاصر بسیار کمرنگ بوده است. در حال حاضر، زنان بیش از گذشته در عرصه دانشگاه و جامعه حضور دارند. اما به نظر می‌رسد شرایط اجازه نداده است و یا شاید همزمان باید گفت همت و الگوی لازم برای حضور مؤثر در جامعه وجود نداشته و ندارد. گاهی از خود سئوال می‌کنم چه مدت طول خواهد کشید تا تعداد افرادی مانند شیرین عبادی در جامعه به حدی افزایش یابد که خود تبدیل به یک حرکت تاریخی شود؟

 



Friday, July 20, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

شازده کوچولو

اخیرن به بعضی از دانشجویان توصیه می‌کنم که باید زودتر بزرگ شوند. منظورم این است که با واقعیات جامعه (مشکلات پیدا کردن کار و تشکیل خانواده) به صورت منطقی برخورد کنند. اکثر دانشجویان در طول دوران زندگی فقط مشغول تحصیل بوده‌اند و چون در حین تحصیل فعالیت اقتصادی نداشته‌اند، نگاهشان به زندگی ایده‌آل‌گرایانه است. اما منظورم از این توصیه به هیچ وجه این نیست که کاملن آدمهای بی‌احساسی شوند و ایده‌آل‌های خود را در نظر نگیرند. ایجاد بالانس بین آرزو و واقعیت کار مشکلی است. با شرایط سختی که جامعه ما با آن روبرو است، بعضی از این دانشجویان وقتی وارد جامعه می‌شوند چنان سریع بزرگ می‌شوند که کودک درون آنها به سرعت پژمرده می‌شود.

این صحبت با دانشجویان باعث شد که نگاه دیگری به کتاب شازده کوچولو داشته باشم. این کتاب را دوست دارم چون کودک درونم را بیدار می‌کند. در درون همه ما کودکی زندانی است، اسیر است. ما بزرگترها از رویا دور می‌شویم و کودک درون خود را نیز همراه می‌بریم. زیبایی‌ها را کمتر می‌بینیم. به این قسمت از کتاب شازده کوچولو توجه کنید:

آدم‌بزرگها ارقام را دوست دارند. وقتی با ايشان از دوست تازه‌ای صحبت می‌کنيد، هيچوقت به شما نمی‌گويند که مثلا آهنگ صدای او چطور است؟ چه بازيهايی را بيشتر دوست دارد؟ آيا پروانه جمع می‌کند؟ بلکه از شما می‌پرسند: "چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟" و تنها در آن وقت است که خيال می‌کنند او را می‌شناسند. اگر شما به آدم‌بزرگها بگوييد: "من خانه زيبايی ديدم، پشت‌بامش کبوتران..." نمی‌توانند آن خانه را در نظر مجسم کنند. بايد به ايشان گفت: "يک خانه صدهزار فرانکی ديدم!" آن وقت به بانگ بلند خواهند گفت: به‌به! چه خانه قشنگی!

دی ماه سال ۸۴ مطلبی را تحت عنوان "من کی‌ هستم" در کنگلومرا نوشتم که در آن یکی از ترانه‌های گروه Supertramp را ترجمه کرده بودم. موضوع آن ترانه بی‌ارتباط با این بحث نیست:

 

وقتي جوون بودم،

زندگي به نظر فوق العاده می‌رسيد.

معجزه بود،

واي كه چه زيبا بود،

جادويي بود.

پرندگان روي درختان،

خوشحال و شاد می‌خوندند،

با بازيگوشي منو نگاه می‌كردند.

 

ولي بعد، اونها منو از خودشون دور كردن،

كه يادم بدن چطوري عاقل باشم،

منطقي باشم، مسئول و واقع نگر.

اونا دنيايي رو بهم نشون دادند

كه بايد در اون قابل اعتماد باشم،

دقيق، روشنفكر و بدگمون.

 

يك وقتهايي كه همه دنيا خوابه،

براي انسان ساده اي مثل من،

سئوالهایی در وجودم خيلي عميق رخنه می‌كنه.

 

ممكنه لطفن، خواهشن،

بهم بگيد تا به حال چي ياد گرفتيم؟

مي دونم به نظر مزخرف می‌ياد،

اما بهم بگيد من كي هستم.

 

حالا، مواظب باش چي ميگي،

وگرنه بهت می‌گن راديكال،

ليبرال، متعصب، خلافكار.

 

مي گن، مي شه اسمتو امضاء كني،

مي خواهيم احساس كنيم كه تو مقبولي،

محترمي، آبرومندي،

يك بي خاصيت!



Monday, July 16, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

سفر به خوزستان

در چند روز گذشته اهواز بودم. اولین باری بود که از مزارع کشت و صنعت نیشکر در خوزستان با هدف انجام تحقیقات بازدید می‌کردم. زمان خوبی را برای این سفر انتخاب نکرده بودیم. هوا گرم بود و رطوبت بالا به خصوص در مزارع نیشکر باعث می‌شد که گرمی هوا را خیلی بیشتر احساس کنیم. اما روی هم رفته تجربه جالبی بود و خیلی خوشحالم که این سفر پیش آمد. مهمترین دستاورد این سفر برای من شناخت افراد خوب و دوستان جدید بود. یکی از این افراد خوب، دکتر جعفری از همکاران خاکشناس در خوزستان است که در میهمان‌نوازی سنگ تمام گذاشت.  در این سفر موقعیت مناسبی نیز فراهم شد تا با سابقه توسعه نیشکر در خوزستان بیشتر آشنا شوم. واقعن خوزستان استان استثنایی است و منابع سرشاری برای توسعه دارد. آب فراوان از رودخانه‌های مهمی که از زاگرس سرچشمه می‌گیرند مانند رودخانه‌های کارون و دز و خاک مناسب برای توسعه کشاورزی منابعی هستند که معمولن در مقایسه با نفت در خوزستان کمتر به آنها توجه شده است. آن جا هم که به توسعه کشاورزی توجه شده است، دولت به جای سیاستگذاری و تشویق مردم و بخش خصوصی به مشارکت در طرحهای کشاورزی، متأسفانه خود متصدی اجرای پروژه‌های کشت و صنعت شده است. سلطه دولت بر طرحهای توسعه نیشکر باعث گردیده که این طرحهای اقتصادی از بهره‌وری خوبی برخوردار نباشد.

 

مهندس بنی‌عباسی

در این سفر با آقای مهندس بنی‌عباسی آشنا شدم که تاریخ زنده توسعه نیشکر به حساب می‌آید. او از سال ۱۳۳۹ کار خود را در کشت و صنعت نیشکر به عنوان کارآموز آغاز کرده است.  سازمان عمران خوزستان در سال ۱۳۳۷ کشت و صنعت نیشکر را در هفت تپه به صورت یک طرح پایلوت شروع نمود. موفقیت طرح هفت تپه باعث شد که در اوایل دهه پنجاه طرح دیگری به نام کشت و صنعت کارون (که در آن زمان نام دیگری داشته است) توسط بخش خصوصی و با حمایت دو بانک شروع به کار نماید. اما از بعد از انقلاب این طرحها و طرحهای بعدی به صورت دولتی اداره می‌شوند. تحلیل تأثیر منفی تصدی‌گری دولت بر فعالیتهای تولیدی از حوصله این یادداشت خارج است، اما چگونه می‌توان انتظار داشت که کارشناسان و مدیرانی که مسئولیت چنین طرحهایی را به‌عهده دارند در نظام دولتی کشور ما انگیزه لازم برای مدیریت بهینه منابع و افزایش تولید را داشته باشند؟

در این روزها همه جا بحث کارت سوخت و تأثیر آن بر زندگی مردم است. بد نیست به چند نمونه از این تأثیر که در خوزستان شاهد آن بودم اشاره کنم. برای بازدید از طرحهای کشت و صنعت نیشکر ماشینی در نظر گرفته شده بود که به صورت خصوصی پیمانکار شرکت دولتی بود. او اعتبار محدود کارت سوخت خود را استفاده کرده بود و کارت سوخت یکی از اقوام خود را نیز کاملن مصرف کرده بود. برای بازید ما در صورتی حاضر به همکاری بود که یک کارت سوخت در اختیار او قرار گیرد. این روزها تهیه کارت سوخت در صورتی که قیمت مناسب برای آن پرداخت شود، امکان پذیر است و این کارتها خرید و فروش می‌شود. البته برای پیدا کردن آن کمی باید زحمت کشید. نکته جالب دیگر اینکه تمامی خودروهای متعلق به شرکت‌های دولتی به دلیل نداشتن سوخت از کار افتاده‌اند. بسیاری از خودورهای متعلق به شرکتها نمره خصوصی دارند و سهمیه ۳ لیتر در روز جوابگوی کارهای آنها نیست. آیا طراحان کوپنی کردن بنزین به فکر تأثیر این کار بر روی فعالیتهای تولیدی و اقتصادی بوده‌اند؟



Saturday, July 14, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

حقیقت ناگوار

حقیقت ناگوار (An Inconvenient Truth) نام فیلمی است زیست محیطی که توسط اَل گور معاون سابق رییس جمهور امریکا و رقیب جرج بوش در رابطه با پدیده گرم شدن هوای زمین ساخته شده است. بیشتر این فیلم بخشهایی از سخنرانی ال گور به همراه اسلایدها و توضیحاتی است که مباحث علمی و زیست محیطی را به زبانی ساده بیان می‌کند. به نظر میرسد هدف اصلی ال گور از ارائه این فیلم تغییر دیدگاه مردم امریکا و فشار بر سیاستمدارانی است که به مسائل زیست محیطی بی‌توجه هستند. سی دی این فیلم در بیشتر فروشگاههای رسانه‌ای و ودیویی موجود است. زبان فیلم انگلیسی است، اما به راحتی قابل فهم است. دیدن آن را توصیه می‌کنم.

 



Tuesday, July 10, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

کولی

این شعر از سیمین بهبهانی را از سایت مسعود بهنود کپی کردم.

 

کولي! به حرمت بودن، بايد ترانه بخواني
شايد پيام حضوري، تا گوشها برساني
دود تنوره‌ي ديوان، سوزانده چشم و گلو را
برکش ز وحشت اين شب، فرياد اگر بتواني
هر ديو شيشه‌ي عمرش، در بطنِ ماهي سرخي
ماهي شناور آبي، کِش راه و رخنه نداني
هر دختري سرِ ديوي، بنشانده بر سرِ زانو
چونان که کنده‌ي هيزم، برشِمش نقره نشاني
ديوانِ تشنه ي يغما، زان دختران پريسا
بردند از رخ و از لب، برد و عقيقِِ يماني

کولي! به شوق رهايي، پايي بکوب و به ضَربش
بفرست پيک و پيامي، تا پاسخي بستاني
برهستي تو دليلي، بايد ضمير جهان را
نعلي بساي به سنگي، تا آتشي بجَهاني
اعصارِ تيره ي ديرين، در خود فشرده تنت را
بيرون گرا که چو نقشي، در سنگواره نماني

کولي! براي نمردن، بايد هلاکِ خموشي
يعني به حرمتِ بودن، بايد ترانه بخواني...

 



Sunday, July 08, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

مادر

در  این روزها بیش از هر چیز به فکر مادر هستیم، حتی اگر او دیگر در بین ما نباشد. گاهی عشق و علاقه به مادر ممکن است باعث شود محبت عزیزان دیگر در اطراف خود را نادیده بگیریم. این جملات را هدیه کسی نمودم که از خود گذشته، ساکت و بی مدعا است.

مادر بودن،

نه به اسم است نه به خون،

به عاطفه است و محبت درون.

در دوران سخت بیماری پدر،

هم خانم هستی و هم مادر.

 



Friday, July 06, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

عادت بد

چند وقتی بود که عادت بدی پیدا کرده بودم. هر روز در مسیر دانشکده از روزنامه فروشی زیر پل گیشا روزنامه هم‌میهن می‌خریدم. تقصیر این محمد قوچانی است که مقالات خوبی می‌نویسد. یادم رفته بود که نباید خودم را به چیزهای خوب عادت دهم. مخصوصن چیزهای خوبی که از جنس خواندن و فکر کردن باشد. در این کشور معنی ندارد که کسی چند شغله بودن یکی از مهمترین شخصیتهای دولت و یا خواب بزرگان را زیر سئوال ببرد. و یا اینکه استاد دانشگاه صنعتی شریف در رابطه با مسائل اقتصادی مقاله بنویسد.

 

الحمدالله این عادت بد به لطف دولت نهم و آقای مرتضوی برطرف شد. روزنامه هم‌میهن توقیف شد. چرا؟ چرا ندارد. دادستان مرتضوی تصمیم گرفته، همین. اگر هم توضیحی داده فقط برای خالی نبودن عریضه است. هرچه دلایل آقای مرتضوی را خواندم، متوجه نشدم که چگونه دادستان می‌تواند حکم دادگاه را لغو کند؟ ولی اشکال همین جاست که من دارم در مورد اینکه چرا این تصمیم گرفته شده است فکر می‌کنم. جای فکر کردن ندارد.

بهتر است در مورد این مسائل فکر نکنیم. اصلن چطور است راجع به یک کشور دیگر فکر کنیم. به طور مثال در مورد کره شمالی. در هم میهن دیروز چند مقاله جالب در مورد کره شمالی خواندم که قسمتهایی از یکی از این مقالات (سفر به دیسنی‌لند سوسیالیستی ترجمه محمدعلی فیروزآبادی) را در اینجا می‌آورم. من فکر می‌کنم (ببخشید یادم رفت که نباید فکر کنم)، اکثریت مردم در کره شمالی خوشبخت هستند، چون احساس می‌کنند که بهترین نظام را دارند. در کره شمالی هیچ روزنامه‌ای و یا رادیو و تلویزیونی وجود ندارد که ذهن مردم را مغشوش کند. نکته همین جاست: مهم احساس مردم است و نه واقعیت. ایران با کره شمالی قابل مقایسه نیست. اما تجربه کره شمالی می‌تواند آموزنده باشد. به قسمتهایی از این مقاله توجه کنید:

كسي كه كيم ايل سونگ را تنها از روي آن چهره تاريخي بشناسد هرگز نمي‌تواند درك كند كه چرا وقتي صحبت از او پيش مي‌آيد چشمان بسياري از مردم كره‌شمالي برق مي‌زند. حكومت اين كشور البته روي كاغذ حكومتي سوسياليستي است اما همان شعار معروف كره‌شمالي يعني «همه براي يك نفر، يك نفر براي همه» حكايت از نظامي دارد كه مترادف سكولار يك حكومت آسماني است و كيم ايل سونگ بود كه اين جهان موازي را خلق كرد، جهاني كه در آن خالق و پيامبر در وجود يك نفر جمع شده است.

در تمام مهدكودك‌ها، مدرسه‌ها و همه واگن‌هاي مترو پجونگ يانگ و در همه اتاق‌هاي نشيمن پرتره‌اي از بنيادگزار كره‌شمالي به چشم مي‌خورد. از قرار معلوم تا به امروز 35 هزار بناي يادبود به افتخار كيم ساخته شده كه بزرگترين آن به اندازه ساختماني 10 طبقه است.

روزنامه‌هايي كه عكس كيم ايل سونگ روي آنها چاپ شده نبايد به دور انداخته شوند. همچنين هيچ‌كس از تمبرهاي يادبود وي استفاده نمي‌كند زيرا هيچ‌يك از كارمندان پست جرات مهر زدن روي چهره او را ندارد. در مسير حركت گاه تخته سنگ‌هاي سفيدي را مي‌بينيم كه با خط قرمز روي آنها چيزهايي نوشته شده است.

به گفته راهنما اين تخته سنگ‌ها در واقع يادآور اين است كه در فلان تاريخ كيم ايل سونگ در اين مكان بوده و بهمان سخن را گفته است. برخي از اين سنگ‌ها ده متر پهنا دارند و نشانه‌اي هستند از نوعي ترس و وحشت از فناپذيري و فراموش شدن. در روزهاي تعطيل گل‌هاي تازه روي اين تخته سنگ‌ها گذاشته مي‌شود يا شمع روشن مي‌كنند.

در دكترين دولتي جمهوري دموكراتيك كره‌شمالي، نظامي‌گري نسبت به همه شغل‌هاي ديگر از درجه بالاتري برخوردار است. بيش از يك ميليون سرباز اين كشور پنجمين ارتش دنيا را شكل داده‌اند و هزينه اين ارتش همه اقتصاد كره‌شمالي را مي‌بلعد. يكي از فرماندهان نظامي كره‌شمالي مي‌گويد: «دوران سختي را پيش رو داريم اما از هيچ كس تقاضاي كمك نمي‌كنيم».

هرگاه كه جيره سربازان در كنار مرزها كاهش مي‌يابد، اين كشاورزان هستند كه بايد با ذرت آنها را ارتزاق كنند. هزاران نفر از جمعيت اين كشور در مناطق مرزي زندگي مي‌كنند وكودكان آنها خود را در رودخانه‌ها مي‌شويند. اما آيا ارتش مي‌تواند از آنها محافظت كند؟ آن فرمانده نظامي مي‌گويد: «ما اين قدرت را داريم كه جنگ را با جنگ پاسخ دهيم». اين فرمانده نوه چهارساله‌اي دارد كه در آينده يك سرباز زن خواهد شد اما اگر دو كره بار ديگر به هم بپيوندند، نويسنده مي‌شود. اما چه كسي بر كره متحد حكومت خواهد كرد؟

رهبري سوسياليست يا رهبري كاپيتاليست؟ آن فرمانده مي‌گويد: «ما خواهان فدراسيوني متشكل از دو دولت هستيم و بعد از آن خواهيم ديد كه كدام سيستم كارآيي بيشتري دارد». البته مدت‌هاست كه تصميم گيري در اين مورد فراموش شده است. اما ناگفته پيداست كه اتحاد يكي از فقيرترين كشورهاي جهان با كشوري كه از لحاظ تكنولوژي و سرمايه از جمله بهترين‌هاست، هرگز امكان‌پذير نيست.

آن سيستم دولتي كمك‌رساني كره‌شمالي مدتهاست كه شكست خورده و اين كشور در پايان دهه نود دچار قحطي و امروز بخشي از جمعيت آن محتاج كمك‌هاي خارجي هستند.

هر بيننده‌اي با يك نگاه متوجه مي‌شود كه آن به اصطلاح بهشت سوسياليستي ساخته و پرداخته كيم ايل سونگ به اندازه آن مجسمه كت و شلوار پوش، بهشتي دروغين است، كشوري با دولتي توتاليتر و آكنده از فسادهاي دولتي و مردماني كه اكثر قريب به اتفاق آنان در خطر بيماري‌هاي لاعلاج ناشي از كمبود مواد غذايي هستند. اما اينكه چه كسي پاسخگوي اين چندين نسل سوخته خواهد بود، معلوم نيست.



Wednesday, July 04, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

وصیتنامه دکتر شریعتی

سفر ژئومرفولوژی و خاطرات و عکسهای آن باعث شد که درج این مطلب در مورد دکتر شریعتی به تعویق بیافتد. چند وقت پیش وصیتنامه (قدیمی) دکتر شریعتی را که قبل از سفر حج نوشته بود می‌خواندم. قسمتهایی از آن را خیلی به دلم نشست اینجا می‌آورم. به خصوص به دو پاراگراف آخر توجه کنید.

اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیبایی‌های احساس و فهم و مگر ارزش برخی کلمه‌ها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است؟ چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت می‌برند! و چه گاوانسان‌هایی که فقط از آخورآباد و زیر سایه درخت چاق می‌شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه می‌خواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و دیگر بس.

فرزندم! تو می‌توانی هر گونه بودن را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.

انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد (به خود و جهان) و می‌آفریند (خود را و جهان را) و تعصب می‌ورزد و می‌پرستد و انتظار می‌کشد و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیت‌های روزمره زندگی و خیلی چیز‌های دیگر به آن صدمه می‌زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می‌بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می‌شود. انسان در زیر بار سنگین موفقیت‌هایش دارد مسخ می‌شود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل می‌کند. تو هر چه می‌خواهی باشی باش اما ... آدم باش.

واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمی‌ارزد.. نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق.

چقدر در این دنیا بهشت‌ها و بهشتی‌ها نهفته‌است. اما نگاه‌ها و دل‌ها همه دوزخی است. همه برزخی است که نمی‌بیند و نمی‌شناسد. کورند و کرند. چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمی‌شنوند. همه جیغ و داد و غرغرو نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره. وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است! چقدر مایه‌های خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفته‌است! زندگی کردن وقتی معنی می‌یابد که فن استخراج این معادن ناپیدا را بیاموزی.

منبع: http://fa.wikipedia.org



Tuesday, July 03, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

در دام جنیان

قصد داشتم یادداشتهای سفر "باران، پلایا، دریا" را خاتمه بدهم. اما حیفم آمد یادداشت طنزآمیز احمد فرخیان در رابطه با تجربه در دریا انداختنش را نیاورم. ماجرا از این قرار بود که آنهایی که تصمیم گرفته بودند آقایان را به دریا بیندازند، قصد نداشتند به کسی رحم کنند. این گروه چندبار رفتند سراغ احمد، و هر بار او را درحال نماز خواندن یافتند. نهایتاً به نماز خواندن او هم رحم نکردند. از زبان خود او ماجرا را بخوانید.

IMG_0199_resize.jpg (92377 bytes)  IMG_0200_resize.jpg (68973 bytes)  DSC03985_resize.JPG (80081 bytes)    

روزی در عنفوان جوانی در ساحل فریدون‌کنار هوس کردم دوگانه‌ای به جای آورده و از گناهان بی‌شمار خویش توبه کرده، به جرگه صالحان بپیوندم. چون غرق در نماز بودم، در یک آن احساس کردم که به عرش در‌آمده و در خیال خویش افلاک را پشت سر می‌نهادم. پروردگارا، تو را سپاس! این چه حالتی است که یافته‌ام. در خاطر پریشان خویش می‌گفتم یحتمل رستگار شده‌ام. چون دیروز در میان کویر در نوشیدن شربت شهادت (شربت آبلیمو) کلی زیاده‌روی کرده بودم.

نه، نه، صبر کنید‍! من دستان حوریان بهشتی را حس می‌کنم. آری...

"مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا

سایه او گشتم، او برد به خورشید مرا"

حوریان داشتند جامه‌ام را می‌دریدند و مرا برروی دستان خویش به عرش الهی می‌بردند. اما به ناگه خویش را در دام جنیان یافتم. جامه دریده و درب و داغون!

آری، من گناهکار را به امامزاده تجریش هم راه نمی‌دهند، چه به این غلطا.

"آسمان زیر بال تو بود

چون شد ای دل که خاکسار شدی؟"

سر به خورشید داشتم، اما دریغا زیر پای ستم غبار شدم. آری، جنیان گلوی مرغ سحر را دریدند و آتش یزدانیم از دم دیوان تیره شد. من ساده دل را بگو با همه این مصیبت که هنوز باورم نشده بود و با خویش زمزمه می‌کردم:

ما ز بالاییم و بالا می‌رویم

ماز دریاییم و دریا می‌رویم

آری، به اصل خویش بازگشته‌ام که ناگه:

به جای آب کوثر، آب شور شد نصیبم

به جای حوریان، لگد "رجل" شد نثارم.

 



Monday, July 02, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک]