<body onclick="dynOutline()" language="Javascript1.2">

فرفره‌‌ها

در کوچه پس کوچه‌های اطراف حرم، دنبال چیزی می‌گردم که دیگر نیست. آن بوی بازارچه‌های سرپوشیده قدیمی، آن خانه‌های یک طبقه آجری با حیاط بزرگ که شاخه‌های درختان تنومندشان از روی دیوارهای بلند کاه‌گلی به طرف کوچه خم شده اند، آن گرمابه عمومی، آن آب انبار گود و تاریک، چهره‌های آشنایی که در مغازه‌های کوچک اطراف فلکه آب، خیابان تهران، کوچه چهنو و کوچه اعتماد زمانی حضور داشتند. از هیچ کدام از این‌ها دیگر خبری نیست. به جای آن‌ پدیده‌های زیبا، هتل آپارتمانهای بلند و بی‌قواره سبز شده است. اما ناگهان در شلوغی این کوچه‌های پرجمعیت و در لابه‌لای ماشینهای پارک شده در کوچه‌های تنگ، بساط پیرزنی کولی نظرم را جلب می‌کند. مثل آن است که سالهاست او را می‌شناسم. ناگهان احساس می‌کنم پسربچه‌ای هستم که به فرفره‌های چوبی و رنگارنگ جلوی او چشم دوخته‌ام. او را هرروز در مسیر خانه دیده‌ام. قیمت فرفره‌ها یک قران است. بااینکه آرزوی خرید آنها را دارم ولی نمی‌خرم. نمی‌دانم چرا؟ شاید چون پول ندارم و یا به توصیه مادر نباید از زنان کولی چیزی خرید. پیر زن کولی یکی یکی این فرفره‌ها را در کف دستش می‌چرخاند تا شاید من یکی را انتخاب کنم. می‌گوید آقا بخر فقط صد تومان است. از عالم بچگی بیرون می‌آیم. به او می‌گویم چهارتا بده.

سریع خودم را به جلوی کوچه چهنو می‌رسانم. جواد و بقیه در ماشین منتظر هستند. آزاده با خنده به فرفره‌ها نگاه می‌کند و می‌گوید، عمو این فرفره‌ها را برای کی خریده‌ای؟ می‌گویم برای خودم.

 



Thursday, August 30, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

مزیت کنگره علوم خاک

در این چند روز گذشته کنگره علوم خاک در پردیس کشاورزی کرج برگزار شد. موقعیت مناسبی بود برای آشنا شدن با بعضی از دانشجویانی که کارهای خوبی را در قالب پایان‌نامه‌های کارشناسی ارشد و دکتری انجام داده‌اند. اما نکته بسیار مثبت این کنگره برای من دیدن دوستان و همکاران و از همه مهمتر دانشجویان قدیمی است. بعضی از این دانشجویان را سالها بود که ندیده بودم. واقعن از دیدن آنها خوشحال شدم. شاید اغراق نباشد اگر بگویم که نسبت به دانشجویان احساس استادی ندارم و ترجیح می‌دهم با آنها دوست باشم. و به همین دلیل است که از دیدن آنها اینقدر خوشحال می‌شوم. نمی‌توانم بگویم نسبت به همه آنها احساس یکسانی دارم ولی در اینکه آنها را دوست دارم هیچ شک ندارم.

فردا دارم برای یک هفته می‌روم مشهد. برای همه این دوستان خوبم دعا می‌کنم. اگر خدا قبول کند.

 



Tuesday, August 28, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

کمی دیوانه

تنبل شده‌ام و حال به روز کردن نیست. فعلن این ناپرهیزی را از من داشته باشید.

ای کاش کمی دیوانه بودم                          در آن صورت کمی آزاد بودم

در آن صورت نقاب آهنین را                         از این صورت دمی برمی‌کشیدم

هرآن دم داشتم شوقی در این دل               همانا خنده بر لب می‌گشودم

چنانچه بود در من شور و حالی                   ترانه از ته دل می‌سرودم

اگر آمد سراغم درد و سوزی                        بدون باک زاری می‌نمودم

کمی دیوانگی هم شرط عقل است             چه می‌شد من کمی دیوانه بودم

 



Wednesday, August 22, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

محمود و ماهاتیر

در مطلب قبلی مقایسه‌ای را آوردم بین سخنان آقای احمدی نژاد و ماهاتیر محمد. به دنبال منبع اصلی این مطلب بودم. این کار توسط ناصر معتمد با عنوان "محمود و ماهاتیر، مقایسه دو دیدگاه" انجام گرفته و مطلب کامل در اینجا منتشر شده است. چند مورد دیگر از این مقایسه جالب است:

 

محمود احمدی نژاد:دسترسی ما به انرژی هسته ای معادلات دنیا را به سرعت تغییر خواهد داد. نه آمریکا و نه هیچ کشور دیگری توان حمله و آسیب رسانی به جمهوری اسلامی ایران را ندارند، زیرا کارشناسان ما بطور دقیق تمامی حرکات آنان را مورد تحلیل قرار می دهند.
ماهاتیر محمد: اگر قدرت اقتصادی داشته باشید، دولت شما قدرت دارد از کشور دفاع کند. چرا که از تجارت و کارآفرینی قدرت حاصل میشود و میتواند جهت دفاع هم بکار گرفته شود. ما نتوانستیم کشور صنعتی شویم چون مستعمره بودیم. بعدها "در کنار هم" در رقابت شرکت کردیم. ما کشوری فقیر با درآمد سرانه 300 دلار بودیم که با حفظ " ثبات سیاسی"، تولید ناخالص خود را از 12 میلیارد دلار به 230 میلیارد دلار رساندیم.

*************

محمود احمدی نژاد:در" 9 ماهه گذشته" صادرات غیر نفتی 41 درصد افزایش یافته است." در همین یکسال اخیر"مبادلات ما با کشورهای دیگر سرعت چشمگیری داشته است ... "امسال" 6000 میلیارد تومان پروژه های زود بازده را فعال کردیم....تقاضای سرمایه گذاری " در 9 ماهه اول امسال" 91 درصد رشد داشته است.

ماهاتیر محمد: يك دولت نمي تواند در كوتاه مدت كاري انجام دهد. من معتقدم بايد يك دوره ده ساله باشد. زيرا طرحهاي توسعه نيازمند اين دوره است.گاهی برای اینکه سیاستهای خود را عملی کنید مدت زمان زیادی احتیاج دارید .وقتی رهبران سریع عوض میشوند ایده ها به همراه آنها فراموش میشود.

*************

محمود احمدی نژاد: اگرکشوری رقیب ماست، باید نقطه ضعف او را بشناسیم. سیاست فعال یعنی همین, چرا غربیها در کار ما دخالت میکنند؟ چرا ما دخالت نکنیم؟ دیدیم نقطه آسیب غرب همین جاست. ما دیدگاههای ملت ایران را برای "دنیا" تشریح کرده ایم. پیشرفت ملت ایران در مسائل علمی و سیاسی امروزه به الگویی برای "تمامی جهان" تبدیل شده است.

ماهاتیر محمد: ما مي توانيم در مالزي فقط به فكر شكست همسايه ابرقدرتـــــي مثل چين باشيم و همواره درحال جنگ باشيم، اما ما به خود مي گوييم: بهتر است از يك كيك كه درحال ترقي و رشد است، لقمه اي اندازه خود برداريم نه كل كيك را كه در آن بمانيم. ما دو گزینه داشتیم: خارجی ها با تکنولژی خود کشور مارا صنعتی کنند یا خودمان توسعه پیدا کنیم. از انجا که 30 -40 سال طول میکشد تا یکی از این تکنولژیها را بیاموزیم پس گزینه اول را انتخاب کردیم.قرار نیست تکنولژی در سیاست وارد شود.

*************

محمود احمدی نژاد: اشتغال آفرینی همان آوردن پول نفت است.

ماهاتیر محمد: ما اجازه داديم كه شركتهاي خارجي بيايند وتکنولژی بیاورند و كارهايي را انجام دهند كه ما توان انجام آن را نداشتيم. شهروندان مالزي توسط خارجيها استخدام شدند و علم و دانش كسب كردند. ما نه تنها ايجاد شغل كرديم بلكه تخصص نيز بدست‌ آورديم.خارجیها سرمایه های زیادی آوردند و اشتغال ایجاد کردند و ما امروز توانسته ایم نیاز سایر کشورها را برطرف کنیم.



Wednesday, August 15, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

مشکل بنزین

سهمیه‌بندی بنزین مشکل زا شده است. سفرهای درون شهری و دوبار سفر به اصفهان چیز زیادی از سهمیه شش ماهه ما باقی نگذاشته است. مشکل اصلی اینجاست که بنزین آزاد موجود نیست. بعضی از دوستان راههایی را برای تأمین بنزین پیدا کرده‌اند. اما من حاضر به اسفاده از آن نیستم. بعضی از پمپ بنزینها با کارتهی بنزین دیگران حاضر به فروش بنزین با قیمت آزاد هستند، اما این کار به نوعی دزدی است. هفته دوم شهریور برای دیدن پدر باید حتمن برویم مشهد. بلیط قطار و هواپیما گیر نمی‌آید. راهی به جز رفتن با ماشین نداریم. کسی کارت سوخت اضافی ندارد؟

امروز یک پست دریافت کردم که صحبتهای رئیس جمهور احمدی نژاد را با صحبتهای ماهاتیر محمد در موارد مختلف مقایسه کرده بود. یک بخش از این مقایسه با این موضوع بی‌ارتباط نیست:

محمود احمدی نژاد:بخشی از وظیفه دولت مبارزه با فساد و مبارزه با مافیایی است که از گذشته داخل حکومت راه پیدا کرده است و ارتباطات و مقررات را می شناسد. ما در مبارزه با ویژه خواری و رانت خواری مصمم هستیم.

ماهاتیر محمد:برای مبارزه با فساد اطمینان حاصل کنید که روند ساده و کوتاه است. مردم رشوه میدهند تا فرآیند پیچیده را ساده کنند.



Sunday, August 12, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

ماهیگیری غیرمتعارف

اگر روزهای تعطیل ماهی و یا کباب در برنامه غذایی ما باشد، آشپزی به عهده من است. امروز بعد از اینکه ماهی را برای نهار درست کردم، امین پرسید آیا تا به حال خودم ماهی گرفته‌ام؟ هرچند هیچگاه ابزار ماهی‌گیری نداشته‌ام اما دو بار تجربه صید ماهی داشته‌ام که برایم پرخاطره بوده است.

خاطره اول مربوط به زمانی است که پانزده یا شانزده سال داشتم. در آن مواقع یکی از تفریحات تابستانی من به همراه خانواده و یا دوستان این بود که برای یک هفته می‌رفتیم روستای اخلمد در کوههای بینالود اطراف مشهد. منطقه اخلمد به دلیل داشتن کوههای سربه‌فلک کشیده، رودخانه پر‌آب و آبشارهای زیبا هر سال در طول تابستان پذیرای بازدیدکنندگان زیادی است. رفتن به اخلمد به دلیل داشتن جاده خاکی آسان نیست و برای رفتن به محل آبشارها باید چند ساعت پیاده روی نمود و وسایل را با الاغ حمل کرد. از سرگرمیهای من در این تعطیلات این بود که صبحهای زود می‌رفتم کنار روخانه و با مخفی شدن در بالای سنگهای بزرگ کنار حوضچه‌های آب، ماهیان رودخانه را تماشا می‌کردم. یکی از این روزها تصمیم گرفتم قلاب و نخ ماهی‌گیری تهیه کنم. تجربه زیادی در این کار نداشتم. یادم هست که از چوب ماهیگیری استفاده نکردم. اما یادم نیست از چه چیزی برای طعمه استفاده کردم. به آهستگی و بدون سروصدا خودم را به بالای سنگ بزرگ بالای حوضچه رساندم و به آرامی قلاب را به همراه طعمه وارد آب کردم. ناگهان نخ ماهیگیری تکان شدیدی خورد. من که دستپاچه شده بودم ناگهان نخ را از آب بیرون کشیدم. در سر قلاب یک ماهی آویزان بود، اما قلاب به جای اینکه در دهان ماهی باشد در کمر ماهی فرو رفته بود. ماهی را در حالی که به قلاب وصل بود به سرعت در سطل انداختم و به طرف خانه‌ای که اجاره کرده بودیم دویدم. از این حادثه جز خاطره‌ای زیبا چیزی باقی نمانده. در آن زمان دوربینی نداشتم که عکسی از این خاطره بگیرم.

خاطره دوم مربوط به تابستان سال ۱۹۸۵ میلادی (۱۳۶۴) است. یکی از بهترین کلاسهایی که در دوره فوق لیسانس داشتم درسی بود که به صورت بازدید صحرایی در طول چند هفته در ایالت‌های کالیفرنیا و نوادا انجام می‌شد. معمولن شبها بعد از بازدیدهای روزانه در طبیعت چادر می‌زدیم. در یکی از این شبها در منطقه جنگلی کوههای Sierra Nevada در کنار یک رودخانه کوچک چادر زده بودیم. بعد از استقرار در محل، با چراغ قوه رفتم کنار روخانه که بیشر شبیه یک جوی بزرگ بود و آب در آن به آرامی حرکت می‌کرد. در نور چراغ قوه تعدادی ماهی دیدم که در کنار یک تنه درخت حرکت می‌کردند. وسوسه شدم، دستم را به آرامی داخل آب کردم و با تعجب توانستم یکی از آنها را بگیرم. نمی‌دانم آسانی این ماهیگیری به این دلیل بود که شب بود و یا نور چراغ قوه ماهی‌ها را کمی گیج کرده بود. ماهی را به جمع دانشجویان و همراهان بردم. دکتر هانتینگتون به من تذکر داد که ماهیگیری در این منطقه نیاز به مجوز دارد. اما با توجه به روش غیرمتعارف در صید ماهی احتمالن موردی ندارد. از این صید خاطره‌انگیز یک عکس (اسلاید) گرفته‌ام. جای شما خالی روش درست کردن ماهی هم خاطره‌انگیز بود. بعد از تمیز کردن شکم ماهی، آن را در در کاغذ آلومینیوم گذاشتم و به آن نمک و فلفل زدم. یک پیاز را حلقه حلقه کردم و روی آن گذاشتم. کاغذ آلومینیوم را تا کردم و دور آن را هم چند تا زدم و بستم. چند سوراخ ریز برای تخلیه بخار در آن بوجود آوردم و آن را روی زغال‌های کنار آتش انداختم. بعد از ۲۰ دقیقه ماهی آماده بود. مزه آن هنوز زیر زبانم مانده است.



Friday, August 10, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

امینه

کتاب امینه قصه است. مسعود بهنود هم اعتراف می‌کند که قصه است. ولی این قصه آنقدر خوب تعریف شده است که در هنگام خواندن آرزو می‌کنی ای کاش حقیقت داشت. در حین خواندن کتاب به منابع تاریخی مراجعه کردم تا شاید رد پایی از امینه پیدا کنم، اما نیافتم. شاید خوب نگشتم و یا منابع‌ام محدود بود. اما مطمئن هستم اگر جایی در منابع تاریخی از امینه نامی برده شده باشد، اشاره‌ای بیش نیست. با اینکه از خواندن این کتاب لذت بردم، اما بعد از اتمام آن به خود یادآوری کردم که نباید بر اساس شخصیت‌سازی بهنود در مورد تاریخ قاجار قضاوت کرد. کتاب قلب خواننده را متأثر می‌سازد، به طوری‌که به شخصیتهای داستان دل می‌بندد و اعمال ظالمانه آنها را احتمالن توجیه می‌کند.  

اما اگر از عدم تطابق قصه با تاریخ بگذریم، در این کتاب درسهایی نهفته است. آنجا که امینه به اروپا می‌رود و تفاوت جایگاه زنان در جامعه اروپا را با جایگاه آنان در حرمسرای شاهی مقایسه می‌کند. آنجا که اعتقادات خرافی شاه سلطان حسین صفوی و اطرافیانش چگونه باعث استیلای افغانان بر ایران و عقب‌افتادگی کشور می‌شود. و تفاوت فرمانروایان و شاهانی که از مشاوران خوب بهره می‌برند و آنها که خود را از آن محروم می‌سازند.

حیفم آمد به بهترین جمله‌ای که در کتاب امینه دیدم اشاره نکنم. امینه در فرانسه داستان خونریزیهای محمود افغان در اصفهان را از زبان حیدر بیک برای ولتر تعریف می‌کند. او روایت می‌کند که حیدربیک در بین اجساد خون‌آلود خانواده‌اش برای زنده ماندن خود را به مردن می‌زند. ولتر در عکس العمل به این داستان چند بار تکرار می‌کند: انتخاب مرگ برای گریز از مرگ! زنده باد زندگی. چه جمله زیبایی اگر دقیق‌تر به آن نگاه کنیم. اگر مرگ را فقط مرگ فیزیکی ندانیم. اگر در شرایط سخت امید را از دست ندهیم و مرگ را آرزو نکنیم، بلکه راه مبارزه با آن را جستجو کنیم. اگر صبر داشته باشیم. این چرخ زندگی است که می‌چرخد و هر طرف آن رنگی دارد.



Sunday, August 05, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

نقش بسته در ذهن

گاهی مسیر پیاده‌روی روزهای جمعه ما از اوین به طرف درکه است. این روزها باغهای کوچک جنوب اوین جای خود را به خاک و سیمان و آسفالت داده است. پلهای بزرگ اتوبان یادگار امام برروی رودخانه درکه در حال احداث است. جویهای که زمانی آب زلال‌شان باغهای پایین دست را آبیاری می‌کرد مسیرشان قطع شده و از مسیر خاکی کنار پل‌ها دوباره به رودخانه می‌ریزند.

نزدیک رستورانهای درکه که رسیدیم، با جمعیت زیادی روبرو شدیم. بیشتر آنها جوان بودند، شاید دبیرستانی. دسته‌های پسر جدا و دختران جدا. قبل از ورود به کوچه‌‌باغهای باریک درکه با تعدادی پلیس روبرو شدیم. پلیس‌ جوانی دختر و مادری را کنار کشیده بود. به آنها در مورد لباس دختر تذکر می‌داد. بعد از عبور از پلیس‌ها، حالت جمعیت کمی عوض شد، شوخی و خنده و دیوانه‌بازی‌های معمول جوانی. حالا بعضی از دختران و پسران در کنار هم قدم می‌زدند.

در مسیر کنار رودخانه، جوی آبی از داخل یک رستوران دوباره به رودخانه می‌ریخت و یک آبشار مصنوعی زیبا ایجاد کرده بود. تعدادی از جمعیت در هوای مطبوع زیر آبشار مشغول استراحت بودند. در گوشه‌ای هم یک چادر مسافرتی برپا بود. جای مناسبی برای صرف صبحانه بود. املت و یک قوری چای سفارش دادیم. روی تخت نشسته بودیم که دو پلیس شروع به بازرسی چادر مسافرتی کردند. سه پسر جوان که سن آنها به نظر کمتر از ۲۰ سال می‌رسید، خواب‌آلود از چادر بیرون آمدند. پلیسها شروع به جستجوی لباسهای آنها کردند و بعد داخل چادر را گشتند. به نظر می‌رسید دنبال مواد مخدر هستند. نمی‌دانم آیا چیزی پیدا کردند یا نه؟ نمی‌دانم آخرش چه خواهد شد؟

نمی‌دانم چرا صحنه‌های امروز در ذهنم نقش بسته است؟

 



Friday, August 03, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک]